1 کار مده نفس تبه کار را در صف گل جا مده این خار را
2 کشته نکودار که موش هوی خورده بسی خوشه و خروار را
3 چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست بنده مشو درهم و دینار را
4 همسر پرهیز نگردد طمع با هنر انباز مکن عار را
1 ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را
2 کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را
3 بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانهٔ رسوا را
4 این دشت، خوابگاه شهیدانست فرصت شمار وقت تماشا را
1 رهاییت باید، رها کن جهان را نگه دار ز آلودگی پاکجان را
2 به سر برشو این گنبد آبگون را به هم بشکن این طبل خالیمیان را
3 گذشتنگه است این سرای سپنجی برو بازجو دولت جاودان را
4 ز هر باد، چون گرد منما بلندی که پست است همت، بلند آسمان را
1 یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را
2 اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی که گردونها و گیتیهاست ملک آن جهانی را
3 چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را
4 مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را
1 ای کنده سیل فتنه ز بنیادت وی داده باد حادثه بر بادت
2 در دام روزگار چرا چونان شد پایبند، خاطر آزادت
3 تنها نه خفتن است و تن آسانی مقصود ز آفرینش و ایجادت
4 نفس تو گمره است و همی ترسم گمره شوی، چو او کند ارشادت
1 ای دل، فلک سفله کجمدار است صد بیم خزانش بهر بهار است
2 باغی که در آن آشیانه کردی منزلگه صیاد جانشکار است
3 از بدسری روزگار بی باک غمگین مشو ایدوست، روزگار است
4 یغماگر افلاک، سخت بازوست دردی کش ایام، هوشیار است
1 آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است آب هوی و حرص نه آبست، آذر است
2 زاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود بنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است
3 در مهد نفس، چند نهی طفل روح را این گاهواره رادکش و سفلهپرور است
4 هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید آنکو فقیر کرد هوای را توانگر است
1 ای عجب! این راه نه راه خداست زانکه در آن اهرمنی رهنماست
2 قافله بس رفت از این راه، لیک کس نشد آگاه که مقصد کجاست
3 راهروانی که درین معبرند فکرتشان یکسره آز و هواست
4 ای رمه، این دره چراگاه نیست ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
1 گویند عارفان هنر و علم کیمیاست وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
2 فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست
3 وقت گذشته را نتوانی خرید باز مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
4 گر زندهای و مرده نهای، کار جان گزین تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
1 شالودهٔ کاخ جهان بر آبست تا چشم بهم بر زنی خرابست
2 ایمن چه نشینی درین سفینه کاین بحر همیشه در انقلابست
3 افسونگر چرخ کبود هر شب در فکرت افسون شیخ و شابست
4 ای تشنه مرو، کاندرین بیابان گر یک سر آبست، صد سرابست