چون بر در آن قبیله زد گام
قاصد طلبید و داد پیغام
آن خشم چنان در او اثر کرد
کاتش ز دلش زبان بدر کرد
با لشکر خود کشیده شمشیر
افتاد در آن قبیله چون شیر
شمشیر ز خون جام بر دست
میکرد به جرعه خاک را مست
غریدن تازیان پرجوش
کر کرده سپهر و ماه را گوش
هرکس فرسی به جنگ میراند
او جمله دعای صلح میخواند
وآن کشته که بد ز خیل یارش
میشست به چشم سیل بارش
کرده سر نیزه زین طرف راست
سر نیزه فتح از آنطرف خواست
چون جان خود این چنین سپارم
بر جان شما چه رحمت آرم
هرسو که طواف زد سر افشاند
هرجا که رسید جوی خون راند
وان تیغ زنان که لاف جستند
تا اول شب مصاف جستند
کاینجا نه حدیث تیغ بازیست
دلالگیی به دل نوازیست
گر کردن این عمل صوابست
شیرینتر از این سخن جوابست
چون کرد میانجی این سرآغاز
گشت آن دو سپه زیکدیگر باز