مگر مردمی خیره دانی همی از فرازنامه فرامرزنامه 1
1. مگر مردمی خیره دانی همی
جز این را ندانی نشانی همی
1. مگر مردمی خیره دانی همی
جز این را ندانی نشانی همی
1. از آغاز باید که دانی درست
سر مایه گوهران از نخست
1. به چندان فروغ و به چندان چراغ
بیاراسته چون به نوروز باغ
1. چراغیست مر تیره شب را بسیج
به بد تاتوانی تو هرگز مپیچ
1. اگر دل نخواهی که باشد نژند
نخواهی که دایم بوی مستمند
1. به نام خداوند مشکل گشای
که او هست بر نیک و بد رهنما
1. به فرمان دادار فیروزگر
ز رستم بشد دخت شه بارور
1. چو دریا دل بانو آمد به جوش
فرامرز چون شیر برزد خروش
1. بدانست رستم که او سرکش است
که در جنگ همچون که آتش است
1. برفتند اندوه گین هر دوان
به ایوان رستم گو پهلوان
1. چو بانو در آن جنگ پیکار دید
جهان بر جهان بین خود تار دید