1 دیدم اندر گردش بازار عبداللّه را این عجب نبود که در بازار بینم ماه را
2 مردمان آیند استهلال را بالای بام من به زیر سقف دیدم روی عبداللّه را
3 یوسُفِ ثانی به بازار آمد ای نَفسِ عزیز رو بخر او را و بر خوان اَکرِ می مَثواه را
4 هر که او را دید ماهذا بَشَر گوید همی من درین گفته ستایش می کنم افواه را
1 خواب دیدم که خدا بال و پری داده مرا در هوا قوّت سیر و سفری داده مرا
2 همچو شاهین به هوا جلوهکنان میگذرم تیزرو بالی و تازنده پری داده مرا
3 هر کجا قصد کنم میرسم آنجا فیالفور گویی از برق، طبیعت اثری داده مرا
4 نه تلگراف به گردم برسد نه تلفن که خدا سرعت سیر دگری داده مرا
1 ز درج دیده در آودره ام لَالی را نثار مقبره ی درة المعالی را
2 گمان برم که برای چنین نثاری بود که درج دیده بیندوخت این لَالی را
3 اگر نه دیده به من همرهی کند امروز چه عذر آورم ای دوست دست خالی را
4 مثال روی تو در قلب ما به جاست هنوز تهی نمودی اگر قالب مثالی را
1 حَسَبِ مرد هنرمند به فضلست و ادب شکر ایزد که مرا فضل و ادب گشته حَسَب
2 نَسَب من هنر است و حَسَبِ من ادبست وین منم خود شده رویِ حسب و پشت نسب
3 ای بسا شب که پی کسبِ هنر کردم روز ای بسا روز که در اخذِ ادب کردم شب
4 مَرکَبَم فضل و کمالست و منم را کِبِ او پاک و فرخنده چنین راکب و چونین مَرکَب
1 چشمم سپید شد به رَهِ انتظارِ اسب پیدا نشد ز جانب سوران سوارِ اسب
2 آری شدید تر بود از موت بی گُمان چون انتظار های دگر انتظار اسب
3 با اسب می کنند همه مردمان شکار من کرده ام پیاده به سوران شکارِ اسب
4 چشمم به راه بود که پیدا شود ز دور تا جان و دل کنم به تشکّر نثارِ اسب
1 دلا ز بختِ بدِ من علی قلی خان رفت دریغ و درد که از دست بیست تومان رفت
2 روان شدست به رخسار اشکِ چون سیمم از آن که سیمِ رهی با علی قلی خان رفت
3 شدم چو حضرتِ یعقوب مبتلایِ فِراق از آن که یوسُفِ مصریِّ من به زندان رفت
4 به درد فاقۀ ما میر داد درمانی خداش عمر دهد درد ما و درمان رفت
1 مقبول باد طاعتِ شَهزاده اعتضاد عیدِ سعیدِ فطر بر او فرخجسته باد
2 چون از جوان بسنده بود طاعتِ خدای هر طاعتی که کرد خدا را پسنده باد
3 واجب نمود سجدۀ حقّ را به خویشتن زان رو به خلق سجدۀ او واجب اوفتاد
4 شاهان جبینِ عجز به درگاهِ او نهند چون او جبینِ عجز به درگاهِ حقّ نهاد
1 برخیز که باید به قدح خون رز افگند کِامد مهِ فروردین تا شد مهِ اسفند
2 آورد نسیم آنچه همی باید آورد افگند صبا آنچه همی شاید افگند
3 وقتست نگارا که تو هم چهره فروزی اکنون که گل و لاله همی چهره فروزند
4 فضلیست مساعد چه خوش آید که درین فصل با یارِ مساعد بزنی ساتگنی چند
1 حُجَّةُالاسلام کتک میزند بر سر و مغزت دَگَنک میزند
2 گر نرسد بر دَگَنک دستِ او دست به نعلین و چُسَک میزند
3 این دو سه گر هیچ کدامش نشد با حَنَک و تحتِ حَنَک میزند
4 تا نشوی پاره خبردار باش گاه حَنَک را به هَتَک میزند
1 نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند نعوذباللّه اگر جلوه بی نقاب کند
2 فقیه شهر به رفعِ حجاب مایل نیست چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند
3 چو نیست ظاهرِ قرآن به وِفقِ خواهشِ او رود به باطن و تفسیرِ ناصواب کند
4 از او دلیل نباید سؤال کرد که گرگ به هر دلیل که شد برّه را مُجاب کند