1 رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بود اگر بهشت شنیدی بِساطِ دوشین بود
2 چه حال خوب و شب جمعۀ خوشی دیدیم چه بودی ار شبِ هر جمعه حالِ ما این بود
3 عجب شبی به احبّا گذشت و پندارم که چشمِ چراغ در آن شب به خواب سنگین بود
4 جهان به دیدۀ من ناپسند می آمد ولی در آن شب دیدم که دیدۀ بدبین بود
1 ملکا با تو دگر دوستیِ ما نشود بعد اگر شد شده است ، امّا حالا نشود
2 بنشسته است غباری ز تو در خاطر من که بدین زودی از خاطر من پا نشود
3 دلم از طیبت پررَیبَتِ تو سخت گرفت تا شکایت نکنم از تو دلم وا نشود
4 خواهی ار رفع کدورت شود از خاطر من عذر خواهی بکن البّته وَاِلّا نشود
1 برآمد بامدادان مِهرِ انور جهان را کسوتِ نو کرد در بر
2 تو پنداری که زرّین شاهبازی همی گسترد در صحنِ فلک پر
3 و یا از بهرِ اثباتِ رِسالت کفِ موسی همی شد ز آستین دَر
4 و یا گویی عروسی ماهرخسار شبِ دوشینه بر سر داشت معجر
1 ساقیِ سیم بر بده ساغر که جهان یافت رونقِ دیگر
2 شهر تبریز فصب تابستان گشته همچون بهار جان پرور
3 ابر بر روی سبزه پنداری ریخت هر بامداد گوهرِ تر
4 باد گویی به مغز بسپارد همه از باغ نَکهتِ عنبر
1 فکر آن باش که سالِ دگر ای شوخ پسر روزگارِ تو دِگر گردد و کارِ تو دگر
2 حسن تو بسته به مویی است ز من رنجه مشو که ز روزِ بدِ تو بر تو شدم یادآور
3 بر تو این موی بود اَقرَبُ مِن حَبلِ وَرید ای تو در دیدۀ من اَبهی مِن نُورِ بَصَر
4 موی آنست که چون سرزند از عارضِ تو همه اعضایت تغییر کند پا تا سر
1 چو شاه بنند دل در جهان به رَشفِ ثُغُور چگونه یارد بستن کمر به حفظِ ثُغور
2 چو شه که جانِ جهانست رنجِ خویش گُزید دگر نگردد جانِ جهانیان رنجور
3 اگر نباشد رایِ بلندِ شه معمار سرایِ دولت و ملّت کجا شود معمور
4 هر آن که گوش به طنبور داد در گهِ بزم به گاهِ رزم خورَد گوشمال چون طَنبور
1 تا شهنشاهِ جهان گردید مهمانِ وزیر متّفق دید آسمان بختِ جوان با رایِ پیر
2 عمر ها پرورده شد در مرتعِ گردون حَمَل تا چنین روزی شود طبخِ خدیوِشیر گیر
3 شیرِ گردون کرد فر به خویش را تا آورند شهریارِ پیل افکن را کباب از رانِ شیر
4 ثَور اندر چرخ باشد منتظر تا خواهدش بهرِ قربانِ قدومِ شه وزیرِ بی نظیر
1 بیضهام رنجور شد از بیضهات دور ای وزیر پرسشی کن گاهگاه از حالِ رنجور ای وزیر
2 دیر گاهی شد که از احوالِ تخمم غافلی این چنین غفلت بود از چون تویی دور ای وزیر
3 از همان روزی که شد با تو امورِ خارجه بیضهام از نو ورم کردست پرزور ای وزیر
4 این نه آن خایه است کان را دیدهای در کودکی در بزرگی گشته این اوقات مشهور ای وزیر
1 پدرش گفته که با من ننشیدند پسرش مُردَم از غصّه خدا مرگ دهد بر پدرش
2 گر بمیرد پدرش جایِ غم و ماتم نیست زنده ام من ، بنوازم ز پدر خوب ترش
3 لَله را نیز اگر دست به سر می کردم خوب می شد که کشم دست اُبُوَّت به سرش
4 بعدِ مرگِ درش کارِ لَله آسانست به دهن کوبم اگر حرف زند مشتِ زرش
1 هر که را با سرِ زلفِ سیه افتد کارش چون سیه کاران آشفته بود بازارش
2 دی ز کف برد دلم دلبر کی کز درِ حسن سِجده آرند بتانِ چِگِل و فَرخارش
3 واعظ ار بیند یک بار دو چشمِ سیهش وعظ یکسو نهد ، از عشق رود گفتارش
4 مفتی ار بیند خالِ لبِ لعلش ، یکسر ز کف اندازد تسبیح و زِ سر دستارش