شاها بروادت بجهان داد زیاد از آذر بیگدلی رباعی 49
1. شاها بروادت بجهان داد زیاد
عمرت ز همه جهانیان باد زیاد
1. شاها بروادت بجهان داد زیاد
عمرت ز همه جهانیان باد زیاد
1. آن کس که بچرخ، نقش اختر بندد
و آن کس که ببحر، آب گوهر بندد
1. دیدم گلکی بصد دهان میخندد
گفتم: بطراوت چمن میخندد
1. جان رفت و، دل از تو باز دردی دارد؛
اشک سرخی و رنگ زردی دارد
1. امشب که ز وصلم بطرب میگذرد
از غصه بمن شبی عجب میگذرد
1. در کوی بتان، گاه نفس میگیرد؛
گفتیم: دل آنکه داد، پس میگیرد
1. وقت است بهار، باغ و راغ افروزد؛
وز لاله و گل، شمع و چراغ افروزد
1. از خواب سیه روز تو، چون شب خیزد؛
چون شب، ز غمت یار بش از لب خیزد!
1. نایی ز نوا فتاده، تا نی برسد!
ساقی سر خم ستاده، تا می برسد!
1. چون کار نظر بپاک بینی برسد
یا زور کمر بدار چینی برسد
1. صهبا، ز زکامش مژه چون پرنم شد؛
زین واقعه حال دوستان درهم شد
1. ترکی که مرا برده ی خود میداند
جانم بلب آورده ی خود میداند