1 ای ماه و خور از آینه داران جمالت طوبی خجل از جلوه نو خیز نهالت
2 حقا که فراموش کند چشمه حیوان گر خضر چشد جرعه ای از جام زلالت
3 نه حوری و غلمان تو کدامی که ندیدم حورا بجمال تو و غلمان بخصالت
4 شیرین تر از آنی که بگویند حدیثت زیبا تر از آنی که نگارند مثالت
1 سود ره عشق چیست جمله زیان است سود من است ار زیان اهل جهان است
2 عاشق صادق زیان و سود نداند عاقل کامل بفکر سود و زیان است
3 زردی رخساره با طبیب بگفتم گفت می سرخ دافع یرقان است
4 گفته جانانه ات مفرح یاقوت صحبت بیگانه مورث خفقان است
1 دانی چه تمیز است میان تن و جانت تو جان جهانی و بود جسم جهانت
2 با تلخی جان باختنم کام نه تلخ است نامم ببری گر دم رفتن بزبانت
3 ظلمات خم زلف سیه من چو سکندر خضر است خطت چشمه خضر آب دهانت
4 با مهر منیر تو کجا ماه بتابد کی سرو چمد با قد چون سرو روانت
1 عشق است که بر درد دل خسته طبیب است شوق است که غارتگر صبر است و شکیب است
2 چشم است که از کفر برد رونق اسلام زلف است که پیرایه زنار و صلیب است
3 سرمایه عشاق چو عجز است و نیاز است کار بت طناز چه ناز است و عتیب است
4 ای میوه گلزار نکوئی تو بفرما کز سیب زنخدان تو دلرا چه نصیب است
1 نقش رخ یار سرو قامت بر دل بنشست تا قیامت
2 کی سود کند مرا نصیحت سودا ننشیند از ملامت
3 گشتیم بپا و سر جهان را کردیم بکوی تو اقامت
4 هر کار که کرده ایم جز عشق حاصل نشدش بجز ندامت
1 تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست تشنه خونست یار خون بسر خوان کیست
2 غارت دل میکند غمزه فتان دوست کفر سر زلف او رهزن ایمان کیست
3 آتش طور است این مایه نور است این شمع شبستان که برق نیستان کیست
4 دلشده چون گوی رفت در صف میدان عشق شاه سواران من در خم چوگان کیست
1 چون کنم با سر که سامانیم نیست گو بکش دردم که درمانیم نیست
2 تنگ شد این عرصه هستی بما وسعتی کو جای جولانیم نیست
3 واجب آمد احتمال صبر و عشق شرط امکانست و امکانیم نیست
4 گفتم ایدیده چه شد بینائیت گفت چون بینم که انسانیم نیست
1 تا چمن پیرایه از گلهای صحرائی ببست آه بلبل ره بگلچین و تماشائی ببست
2 لاجرم از لوح دیده شست نقش دیگران تا که مجنون در ضمیرش نقش لیلائی ببست
3 دیده بگشودم نیفتم تا بدام مهوشان دست عشق آمد برون و چشم بینائی ببست
4 صورتی منظور بودش خامه صنع ازل زاین همه صورت که براین طاق مینائی ببست
1 مرا جز عشق و سودای تو دین نیست که در آئین ما دین غیر از این نیست
2 کمانداری در این لشکر ندیدم که جان خسته ای را در کمین نیست
3 کجا یارا که پیش حکم و رایش که تا گویم چنان است و چنین نیست
4 از آن غم را که بشادی میگزینم که جایت جز دل اندوهگین نیست
1 آن لعل شکربار که صد بار نمک داشت بر قلب حریفان زخط سبز محک داشت
2 گر بود نمکزار چرا قند و شکر ریخت گر تنک شکر بود زچه شور نمک داشت
3 در مسئله جزء دهانت سخنی گفت کاورد یقین هر که در این مسئله شک داشت
4 این سرو خرامان نشنیدم زچمن خاست وین ماه سخن گوی ندیدم که فلک داشت