اگر چو شمع ز تو آتشم به سینه نبود از آشفتهٔ غزل 321
1. اگر چو شمع ز تو آتشم به سینه نبود
ز چیست هر شبم از دل به سر برآید دود
1. اگر چو شمع ز تو آتشم به سینه نبود
ز چیست هر شبم از دل به سر برآید دود
1. گدای میکده در دست جام جم دارد
چه هست جام جهان بین زجم چه کم دارد
1. لبت ببوسه اهل هوس نشان گردید
چرا بخاتم جم دیو کامران گردید
1. یکدم آنرا که فراغت زدو عالم باشد
گر بکف جام سفالین بودش جم باشد
1. امشب دل دیوانه غوغای دگر دارد
کان دلبر هر جائی رخ جای دگر دارد
1. عجب که بی تو شبی عاشقان بیاسایند
که طالبان حرم ره شبانه پیمایند
1. با اینکه چشمانت به دل خنجر بسی بشکستهاند
عقد خم زلفین تو دلها به هم پیوستهاند
1. دیدی دلا که اهل جهان را وفا نبود
وقتی اگر که بوده در ایام ما نبود
1. یادم از آن لب شیرین شکر بار آمد
طوطی ناطقه ام باز بگفتار آمد
1. کالای جان نه چیزیست کش سرسری توان داد
یا دل که هر دم او را بر دلبری توان داد
1. خطا بر دوست بگرفتی خطا بود
خطا پوشی طریق آشنا بود
1. چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شد
زدم سردی حدیث اشتیاقت در دهان گم شد