باد دی در بوستان اظهار شوکت میکند از آشفتهٔ غزل 333
1. باد دی در بوستان اظهار شوکت میکند
گلستان را خاروَش در قید ذلت میکند
1. باد دی در بوستان اظهار شوکت میکند
گلستان را خاروَش در قید ذلت میکند
1. سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عید
از در میکده ام مژده رحمت برسید
1. بجز مسافر دل کو بشام زلف تو ماند
مسافری بعراق و حجاز و شام نماند
1. اگر عقد میفروشت زشراب حل نسازد
بگذر که حل مشگل بجز از اجل نسازد
1. زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنود
زیان کند سرو خرسندی از تو گیرد سود
1. مهرت آورد ملایک بر آدم بسجود
حکمت آورد ازین پرده عدم را بوجود
1. نه گمانم آدمی زاده بدین جمال باشد
نشنیده ام فرشته که باین کمال باشد
1. ایخوش آنشب که روز غیروز دریار درآید
باب اندوه ببندد در شادی بگشاید
1. گرد عسلی لعل تو مور و مگسانند
یا خط نظر بند به صاحب هوسانند
1. گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شد
زهر در کامی و در کام یکی حلوا شد
1. وصل میخواست دل و کار به هجر تو کشید
از گلستان وفا جز گل حرمان ندمید
1. نیمه شب آن مه چو از حجاب برآمد
عقل گمان کرد کافتاب برآمد