1 بنام آنکه ما را از عنایت دهد پروانه شمع هدایت
2 رگ جان را دهد چون شمع روشن غذای زندگی از پهلوی تن
3 دلیل و رهنمای مقبلان است چراغ خاطر روشن دلان است
4 ز نورش آتش وادی ایمن چراغ کار موسی ساخت روشن
1 بود یارب که از پروانه جود برافروزی دلم را شمع مقصود
2 ز توفیقم نمایی راه تحقیق چراغی بخشیم از نور توفیق
3 دلم پروانه جانسوز سازی به شمع دل شب من روز سازی
4 چراغ دل که مرد از ظلمت تن ز برق عشق بازش ساز روشن
1 الهی از کمال پادشاهی بتخت عزت و تاج الهی
2 به وحیی کز تو آمد انبیا را به الهامی که دادی اولیا را
3 بسوز عاشقان پاک دیده بحسن گلرخان نو رسیده
4 بآه مردم گمگشته فرزند باشک طفل دور از خویش و پیوند
1 محمد شمع جمع اهل بینش چراغ بزمگاه آفرینش
2 زهی مجموعه خلق و مروت ک فهرستش بود مهر نبوت
3 شکسته طاق کسری از ظهورش نشسته آتش گبران ز نورش
4 نبودش سایه آن خورشید پایه که بود او شمع و شمعش نیست سایه
1 امیر المؤمنین شمع هدایت چراغ دیده ها شاه ولایت
2 فلک یک خادم شب زنده دارش چراغ افروز قندیل مزارش
3 دو شمع افروزد از مهر و مه بدر به بالین و به پایینش شب قدر
4 چو گشتی ذوالفقارش گرم و خونریز کشیدی خود زبان چون آتش تیز
1 مرا سوزی شبی با خویشتن بود چو فانوس آتشم در پیرهن بود
2 شبی روشن چو صبح نیک روزان کواکب چون چراغ مه فروزان
3 فلک را بس گل از کوکب شکفته همه چون یاسمین در شب شکفته
4 شبی بس روشن و مه همچو شب باز به شبدیز فلک در جلوه ناز
1 زهی لطف خدا خورشید تابان سلیمان زمان یعقوب سلطان
2 چو صاحب دیده از نور الهی است خداوند سفیدی و سیاهی است
3 چو شمع پادشاهی در خورش گشت هما پروانه وش گرد سرش گشت
4 عجب شمعی که از عین عنایت بود پروانه اش نجم سعادت
1 فلک قدری که هست از عزت و جاه بصورت شه بمعنی چاکر شاه
2 برحمت دستگیر هر بد و نیک چراغ دیده عالم قلی بیگ
3 ز خورشید فزون روشن ضمیری بلند از قدر او نام امیری
4 چنان ضبط امور ملک فرمود که هم حق راضی و هم خلق خشنود
1 خوش آن عاشق که سرگرم خیال است دلش پروانه شمع جمال است
2 در آتش هر شبی پروانه وار است چو شمع از سوز دل شب زنده دار است
3 دلش پروانه وش از غم بود ریش چو شمع از گریه شوید دامن خویش
4 چو فانوسش کسی دل برفروزد که از داغ درونش سینه سوزد
1 حدیثی دارم از روشندلی یاد بسی شیرین تر از شیرین و فرهاد
2 بدل افروزی و جانسوزی افزون ز حسن لیلی و از عشق مجنون
3 عجب حسنی و عشقی کز حقیقت بود شمع ره اهل طریقت
4 نه تنها عاشقش در سوز و ساز است که دلبر همچو عاشق در گداز است