1 بنده در پیش شاه دینپرور عقل در جل کشید و جان بر سر
2 پیش شه نامد این جهان خورده چون نسیم بهار بیخرده
3 بنده چون ملک و عدل شاه بدید خردی داشت پیش شاه کشید
4 پیش شه نامده است عقل رهی چون نسیم بهار دست تهی
1 از دل آبستن است خامهٔ من زان همی گِل خورد چو آبستن
2 کز همه چیز تیره و روشن نکند آرزو چو آبستن
3 سایه باید ز گل چو در ارمم امن باید ز بد چو در حرمم
4 تا ز روز و شب توام اثرست شب من روز و زهر من شکرست
1 حسب حال آنکه دیو آز مرا داشت یک چند در گداز مرا
2 گرد آفاق گشته چون پرگار گرد گردان ز حرص دایرهوار
3 شاه خرسندیم جمال نمود جمع و منع و طمع محال نمود
4 شدم اندر طلاب مال ملول از جهان و جهانیان معزول
1 خطر من گهر پریشان کرد تا که برخاست بانگ بردابرد
2 در زمانه سخنسرای شدم تن گفتار را بهای شدم
3 لیک مدح کسی نگفتم من گوهر مدحت تو سفتم من
4 خدمت چون تو شاه شاه نژاد جز فرومایهای نداد به باد
1 گر در آورد یافت خلد و نعیم ورنه جای ویست قعر جحیم
2 آنکه پهلو همی زند با من پهلویی را نداند از دامن
3 شعر من گل محال او خار است خود خریدار ما پدیدارست
4 حکما را بُوَد به خوان جلال لقمه و سحر و نظم هر سه حلال
1 راکعم کرد روزگار حسود از پس این رکوع چیست سجود
2 تا جوانی مددگه من بود جوی عمرم پر آب روشن بود
3 آخر از آب من ز پاک بری خاک سردی ببرد و باد تری
4 مرد چون پیر گشت عاجز گشت شاب را شیب و عجز عاجز گشت
1 بدر بودم شدم هلال مثال نه بخندند ابلهان ز هلال
2 چون هلال دوتا شدم باریک گشت عالم به چشم من تاریک
3 پنبه از گوش کرد بیرون مرگ که بساز از برای رفتن برگ
4 شیر یک سالگیم کرد اثر پس چل سال گرد عارض و سر
1 ابن خطّاب آن به مردی فرد کعب احبار ازو روایت کرد
2 گفت اگر نه ز بهر این سه خصال بودیی بودمی حیات وبال
3 کردمی اختیار خود را مرگ این حیاتم دگر نبودی برگ
4 لیکن از بهر این سه خصلت را میپسندم حیات و مهلت را
1 رقص کن پیش دل به چارهٔ خویش خرقه کن دلق چارپارهٔ خویش
2 زانکه در بارگاه بیبندی نبود جان و جامه پیوندی
3 چند باشد به بند نان با تو دو جوان مرد عقل و جان با تو
4 چون شه آباد شد شهید آمد آنگه از عقل و شرع یابی داد
1 از همه شاعران به اصل و به فرع من حکیمم به قول صاحب شرع
2 شعر من شرح شرع و دین باشد شاعر راست گوی این باشد
3 قسم من دان ز جملهٔ شعرا از پیمبر من از خدای آلا
4 قدر من کم کند عدو گه گاه چون دبیران ز نقش بسماللّٰه