1 الهی پرده پندار بگشای در گنجینه اسرار بگشای
2 تو ما را وا رهان از مایی خویش که غیر از ما حجابی نیست در پیش
3 تو کار ما به لطف خویش بگذار به کار خویش ما را باز مگذار
4 که کاری کان سزاوار تو باشد نه کار ماست هم کار تو باشد
1 به نام آنکه این دریای دایر ز عین عقل اول کرد ظاهر
2 عیان شد عین عقل از قاف قدرت سه جوی آورد اندر باغ فطرت
3 درخت نور چشم جان برافراخت همای عشق بر سر آشیان ساخت
4 دهد بر جویبار چشم احباب ز عین عشق بیخ حسن را آب
1 ای در هوای معرفت قدرتت چو باز سیمرغ چشم بازو خرد چشم دوخته
2 در شهپر جلال تو ارباب بال را پرهای فکر ریخته و بال سوخته
3 گردون به طوق شوق تو گردن افراخته آتش به داغ طوع تو خود را فروخته
4 لطفت به یکدم و هم قهرت به یک نفس باغ بهشت و آتش دوزخ افروخته
1 ز رحمت انبیا را آفریده وز ایشان مصطفی را برگزیده
2 امام سیصد و شصت و شش اخبار سپهر هر دو شش ماه ده و چار
3 شهشنشاه سریر ملک لولاک سوار عرصه میدان افلاک
4 محمد عالم علم یقین است محمد رحمة للعالمین است
1 شاهی که به نعلین رخ مه آراست گشت از قدمش پشت کج گردون راست
2 بر حسن مه چارده انگشت نهاد مه را بشکست وز آن شب انگشت نماست
1 در آن شب در سرای ام هانی روان شد سوی قصر لا مکانی
2 براق برق سیر آورد جبریل که جوزا را غبارش کرد تکحیل
3 نشست احمد بر آن برق قمر سم چو جرم شمس بر چرخ چهارم
4 براق اندر هوا شد چون شهابی نبی بر پشت او چون آفتابی
1 ای ممکن دست قدرت بر بساط لامکان منتهای سدره اول پایهات از نردبان
2 کرده همچون آستین غنچه و جیب چمن مجمر خلقت معطر دامن آخر زمان
3 تکیهگاهت قبه عرشست و مرقد زیر خاک بر مثال آفتابست این و روشنتر از آن
4 آفتاب اندر چهارم چرخ میتابد ولی خلق میبینند کاندر خاک میگردد نهان
1 درودی بیشمار از رب ارباب بر احمد باد و بر آل و بر اصحاب
2 پناه خسروان و شهریاران سر و تاج سران و تاجداران
3 اساس خطه دین باد دایم به عون و عدل شاهنشاه قایم
4 سکندر رایت جمشید شوکت فریدون زینت و پرویز طلعت
1 داور دنیا، معز الدین حق، سلطان اویس آفتاب عدل پرور سایه پروردگار
2 آن شهنشاهی که رای او اگر خواهد، دهد چون اقالیم زمین اقلیم گردون را قرار
3 بنامیزد چو آفریدون و هوشنگ ز سر تا پا همه هوشست و فرهنگ
4 طراز طرز شاهی میطرازد سر دیهیم و افسر میفزاند
1 شاهی که در بسیط زمین حکم نافذش جذر اصم ز صخره صما شنیدهاند
2 صد نوبت از سیاهی گرد سپاه او این اشهبان توسن گردون رمیدهاند
3 تن جامهایست خرقه جسم مخالفش کان جامه را به قد حسامش بریدهاند
4 آنجم ندیدهاند در آفاق ثانیش ور ز آنکه دیدهاند، یکی را دو دیدهاند