1 ای غبار موکبت چشم فلک را توتیا خیر مقدم، مرحبا «اهلاً و سهلاً» مرحبا
2 رایت رایت، به پیروزی چو چتر آفتاب سایه بر ربع ربیع انداخت از «بیت الشتا»
3 باز چتر سایه بر نسرین چرخ انداخته فرخ و میمون شده، فی ظله بال هما
4 آفتابت در رکاب، و مشتری در کوکبه آسمان زیر علم، ماه علم خورشید سا
1 آب آتش رنگ ده ساقی که میبخشد صبا خاک را پیرانه سر پیرایه عهد صبا
2 فرش خاکی میبرد اجرام علوی را فروغ روح نامی میدهد ارواح قدسی را صفا
3 از طراوت میپذیرد آسمان عکس زمین وز لطافت مینماید بر زمین رنگ سما
4 عکس رخسار گل و گلبانگ بلبل میدهد گلشن نیلوفری را گونه گون برگ و نوا
1 ای قبله سعادت و ای کعبه صفا جای خوشی و نیست نظیر تو هیچ جا
2 هر طاقی از رواق تو، چرخی زمین ثبات هر خشتی از اساس تو، جامی جهان نما
3 در ساحت تو مروخه جنبان بود، شمال در مجلس تو مجمره گردان بود، صبا
4 از جام ساقیان تو خورشید را، فروغ وز ساز مطربان تو ناهید را، نوا
1 قدم نه بر سر هستی که هست این پایه ادنی ورای این مکان جاییست عالی، جای توست آنجا
2 رها کن جنس هستی را، به ترک خود فروشی کن که در بازار دین خواهند زد بر رویت این کالا
3 اساس عالم بالا برای تست و تو غافل تو قدر خود نمیدانی که دارای منصب والا
4 تو از افلاک بالایی نگفتم زیر بالایی اگر زیر فلک باشد چه باشد زیر تا بالا
1 ای منزل ماه علمت، اوج ثریا روی ظفر از آیینه تیغ تو پیدا
2 چون تیغ تو بذل تو گرفته همه عالم چون صیت تو عدل تو رسیده به همه جا
3 گر سپهت خال زند بر رخ خورشید موج کرمت آب کند زهره دریا
4 در آخر منشور ابد عهد تو تاریخ در اول احکام ازل نام تو طغرا
1 ای عید رخت کعبه دل اهل صفا را هر لحظه صفایی دگر از روی تو ما را
2 تو کعبه حسنی و سر زلف تو حرم روح قدس را در موقف کون تو مفام اهل صفا را
3 لبیک زنان بر عرفات سر کویت صد قافله جان منتظر آواز درآرا
4 در آرزوی زمزم آتش وش لعلت جان هر نفسی بر لب خشک آمده ما را
1 زکان سلطنت لعلی سزای تاج شد، پیدا که لولو با همه لطف از بن گوشش شود، لالا
2 مهی گشت از افق طالع که پیش طالع سعدش کمر چون توامان بسته است، خورشید جهانآرا
3 قضا تا مهد اطفال فلک را میدهد جنبش نخوابانید ازین ماهی، درین گهواره مینا
4 قبای اطلس گردون، به قد قدرش اربودی بریدندی قماط او، ازین نه شفه والا
1 آن ماه، رو اگر بنماید شبی به ما در وجه او نهیم دل و جان به رو نما
2 رویش مه مبارک و مویش لیال قدر خود قدر آن لیال که داند به غیر ما؟
3 آن خد دلفریب تو بر قد دلکشت چون ماه چارده شب، بر خط استوا
4 بگشا به پرسشم لب لعل و رسان به کام جان را از آن مفرح یاقوت دلگشا
1 ای سران ملک را شمشیر تو مالک رقاب! باغ عدل از جویبار تیغ سبزت خورده آب!
2 با شکوه کوه حلمت، ابر گریان بر جبال با وجود جود دستت، برق خندان بر سحاب
3 میخورد تیهو به عهدت طعمه از منقار باز میبرد رو به عونت پنجه از شیران غاب
4 جود دستت بحر را نگذاشت آبی در جگر بحر را کی با وجود جود دستت، بود آب