1 آمد سحری ندا ز میخانه ما کای رند خراباتی دیوانه ما
2 برخیز که پر کنیم پیمانه ز می زآن پیش که پر کنند پیمانه ما
1 ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا
2 اول به خود آ چون به خود آیی به خدا کاقرار نمایی به خدایی به خدا
1 با باد، دلم گفت که بادا بادا با یار بگو و هر چه بادا بادا
2 کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا شب با غم و رنج روز بادا بادا
1 جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
2 خواب ار چه خوش آید همه را در عهدش حقا که به چشم در نیامد ما را
1 از عهد و وفا هیچ خبر نیست تو را جز وعده و دم هیچ دگر نیست تو را
2 سازند کمر به دست عشاق به ناز چون است کز این دست کمر نیست تو را
1 با طبع لطیف از در لطف در آ با نفش غلیظ ز ره جور میا
2 در هیزم و گل تاملی کن که جهان آن را به تبر شکافت و این را به صبا
1 گفتم که مگر به اتفاق اصحاب در موسم گل ترک کنم باده ناب
2 بلبل ز چمن نعره زنان داد جواب کای بیخبران برگ گل و ترک شراب؟
1 درد آمد و گرد من ز هر سو بنشست گه بر سرو چشم و گاه بر رو بنشست
2 چون دولت کار او به پایان برسید آمد به ادب به هر دو زانو بنشست
1 اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده است پای دلم از دلت به سنگ آمده است
2 آمد دل و در کنج دهانت بنشست مسکین چه کند ز غم به تنگ آمده است
1 من با کمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست
2 پیداست کز آن میان چه بر بست کمر تا من ز کمر چه طرف بر خواهم بست