1 امشب من و تو هردو، مستیم، ز می اما تو مست می حسنی، من، مست می سودا
2 از صحبت من با تو، برخاست بسی فتنه دیوانه چو بنشیند، با مست بود غوغا
3 آن جان که به غم دادم، از بوی تو شد حاصل وان عمر که گم کردم، در کوی تو شد پیدا
4 ای دل! به ره دیده، کردی سفر از پیشم رفتی و که میداند، حال سفر دریا؟
1 دل به بوی وصل آن گل آب و گل را ساخت جا ورنه مقصود آن گلستی گل کجا و دل کجا
2 از هوای دل گل بستان خوبی یافت رنگ وزگل بستان خوبی بوی مییابد هوا
3 گر دماغ باغ نیز از بوی او آشفته نیست پس چرا هر دم ز جای خود جهد باد صبا
4 جز به چشم آشنایانش خیال روی او در نمیآید که میداند خیالش آشنا
1 ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را
2 ز وجود خود ملولم قدحی بیار ساقی برهان مرا زمانی ز خودی خود خدا را
3 به خدا که خون رز را به دو عالم ار فروشیم بخریم هر دو عالم بدهیم خون بها را
4 پسرا ز ره ببردی به نوای نی دل من به سرت که بار دیگر بسرا همین نوا را
1 بدست باد گهگاهی سلامی میرسان یارا که از لطف تو خود آخر سلامی میرسد ما را
2 خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهش مجال خاک بوسی هست و ما را نیست آن یارا
3 شکایت نامه شوق تو را بر کوه اگر خوانم ز رقت چشمهها گردند گریان سنگ خارا را
4 ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانی اگر کاری به سر میشد، ز سر میساختم پا را
1 مگسوار از سر خوان وصال خود مران ما را نه مهمان توام آخر بخوان روزی بخوان ما را
2 کنار از ما چه میجویی میان بگشاد می، بنشین به اقبالت مگر کاری برآید زین میان ما را
3 از آنم قصد جان کردی که من برگردم از کویت « معاذا الله» که برگردم چه گردانی به جان ما را
4 تو زوری میکنی بر ما و ما خواهیم جورت را کشیدن چون کمان تا هست پی بر استخوان ما را
1 زان پیش کاتصال بود خاک و آب، را عشق تو خانه ساخته بود، این خراب را
2 مهر رخت ز آب و گل ما شد آشکار پنهان به گل چگونه کنند آفتاب را؟
3 تا کفر و دین شود، همه یک روی و یک جهت بردار یک ره، از طرف رخ حجاب را
4 عکس رخت چو مانع دیدار میشود بهر خدا چه میکند آن رخ نقاب را
1 نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟ سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟
2 روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟
3 گر منم دور ز روی تو، دل من با توست نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟
4 برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهر سرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟
1 نقش است هر ساعت ز نو، این دور لعبت باز را ای لعبت ساقی! بیار، آن جام خم پرداز را
2 چون تلخ و شوری میچشم، باری بده تا در کشم آن جام نوش انجام را، وان تلخ شور آغاز را
3 عودی به رغم عاشقان، بنواز یک ره عود را مطرب به روی شاهدان برکش، دمی آواز را
4 چنگ است بازاری مگو، راز نهفت دل برو دمساز عشاق است نی، در گوش وی، گو راز را
1 خیال نرگس مستت، ببست خوابم را کمند طره شستت، ببرد تابم را
2 چو ذره مضطربم، سایه بر سر اندازم دمی قرار ده، آشوب و اضطرابم را
3 نه جای توست دلم؟ با لبت بگو آخر عمارتی بکن این خانه خرابم را
4 نسیم صبح من، از مشرق امید دمید ز خواب صبح در آرید آفتابم را
1 ای که روی تو، بهشت دل و جان است مرا! ای که وصل تو مراد دل و جان است، مرا!
2 چون مراد دل و جانم، تویی از هردو جهان از تو دل برنکنم، تا دل و جان است مرا
3 میبرم نام تو و از تو نشان میجویم در ره عشق تو تا، نام و نشان است مرا
4 دم ز مهر تو زنم، تا ز حیاتم باقی است وصف حسن تو کنم، تا که زبان است مرا