1 متی حللت بشیراز یا نسیم الصبح خذالکتاب و بلغ سلامی الاحباب
2 اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست همی کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب
1 گر مرا بیتو در بهشت برند دیده از دیدنش بخواهم دوخت
2 کاین چنینم خدای وعده نکرد که مرا در بهشت باید سوخت
1 گفتم چه کردهام که نگاهم نمیکنی؟ وآن دوستی که داشتی اول چرا کم است؟
2 گفتا به جرم آنکه به هفتاد سالگی سودای سور میپزی و جای ماتم است
1 آشفتن چشمهای مستت دود دل یار مهربانست
2 وین طرفه که درد چشم او را خونابه ز چشم ما روانست
3 دو فتنه به یک قرینه برخاست پیداست که آخرالزمانست
1 خوب را گو پلاس در بر کن که همان لعبت نگارینست
2 زشت را گو هزار حله بپوش که همان مردهشوی پارینست
1 در قطرهٔ باران بهاری چه توان گفت؟ در نافهٔ آهوی تتاری چه توان گفت؟
2 گر در همه چیزی صفت و نعت بگنجد در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت؟
1 سخن عشق حرامست بر آن بیهده گوی که چو ده بیت غزل گفت مدیح آغازد
2 حبذا همت سعدی و سخن گفتن او که ز معشوق به ممدوح نمیپردازد
1 من بگویم ندیدهام دهنی کز دهان تو تنگتر باشد
2 تنگتر زین دهان فراخ ولیک نه همه تنگها شکر باشد
1 کوه عنبر نشسته بر زنخش راست گویی بهیست مشکآلود
2 گر به چنگال صوفیان افتد ندهندش مگر به شفتالود
1 تو آن نهای که به جور از تو روی برپیچند گناه تست و من استادهام به استغفار
2 مرا غبار تو هرگز اثر کند در دل که خاکپای توام؟ خاک را چه غم ز غبار؟