1 دام امید در ره ایام بسته ایم در رهگذار سیل ز خس دام بسته ایم
2 بر دست روزگار روان است حکم ما تا لب ز گفتگو چو لب جام بسته ایم
3 عشق آن حریف نیست که صید زبون کند خود را به زور بر قفس و دام بسته ایم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دل را به زلف حسن شمایل نمی دهم تا دل نمی دهند مرا دل نمی دهم
2 این گردن ضعیف سزاوار تیغ نیست در قتل خویش زحمت قاتل نمی دهم
1 روز وصل است و دل غم دیده ما شاد نیست طفل ما در صبح نوروزی چنین آزاد نیست
2 ای نسیم از زلف او بردار دست رعشه دار ناخن این کار در سر پنجه شمشاد نیست
1 داغ برگ عیش گردد در دل ناشاد ما جغد می گردد همایون در خراب آباد ما
2 جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران از تزلزل بیش محکم می شود بنیاد ما
1 نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمدهایم؟
1 نیست در دیده ما منزلتی دنیا را ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
2 زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند مرده دانیم کسی را که نبیند ما را
1 کرد بی تابی فزون زنگ دل غم دیده را پایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را
2 می شود ظاهر عیار فقر بعد از سلطنت توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به