1 بدانخدای که بی گرد موکب امرش غبار صبح برین سبز طاق ننشیند
2 همای سلطنت او چو بال بگشاید بر آشیانه این نه رواق ننشیند
3 سوی معارج عرشش سفر نداند عقل گر از هدایت او بر براق ننشیند
4 که نیم ساعت دوری ز حضرت عالیت مرا برابر ملک عراق ننشیند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 این مژده شنیدی که بناگاه برآمد زین تنگ شکر خای که ازراه برآمد
2 آن همچو دم صبح که از گل خبر آورد وین همچو نسیمی که سحرگاه برآمد
1 ای کلک نقشبند تو آرایش جهان وی لفظ دلگشای تو آسایش جنان
2 ای نکته بدیع تو خوشتر ز آرزو وی گفته رفیع تو بر تر ز آسمان
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به