1 چرخ از من قرار من بستد تا ز دستم نگار من بستد
2 ماه مشگین عذار من بربود سروچابک سوار من بستد
3 خود دلی داشتم من از همه چیز عشق بی اختیار من بستد
4 گله کردست ابر از چشمم که بیک بار کار من بستد
5 هجر میکرد قصد جانم و چرخ یار او گشت و یار من بستد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 زهی عالی بنای قصر معمور که باد آفات دهر از ساحتت دور
2 هوای روشنت چون مطلع مهر بنای عالیت چون روضه حور
1 جانم از جام می شکر یابد گر لب لعل آن پسر یابد
2 چرخ باروی همچو خورشیدش حلقه مه برون در یابد
1 ترکم امروز مگر رای تماشا دارد که برون آمده آهنگ بصحرا دارد
2 طره چون غالیه گرد سمنش حلقه زده خه بنام ایزد یارب که چه سودا دارد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به