1 بی مه روی تو چشمم همچو ابربهمنست بی شب زلف تو رازم همچو روز روشنست
2 نرگست از غالیه صدتیر دارد در کمان لاجرم گلبرگ تو در زیر مشکین جوشنست
3 زلف را گو پای بازی بر گل و سوسن مکن کِت ازین بازیچه خون صد چو من در گردنست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دعا و خدمت مخدوم خویش فخرالدین همی رسانم اگر آمد او زدریا بار
2 ربیع آمد لیکن ربیع ما نامد توئی ربیع ربیع جهان خزان انگار
1 سلام من که رساند بدان خجسته دیار که هست مجمع احباب و محضر احرار
2 ببقعه که درو دوستان من جمعند چه دوست؟ جانم واز جان عزیز تر صد بار
1 باز طفلان چمن را حله می بافد صبا نو عروسان طبیعت یافتند از نم نما
2 نقشبندان ربیعی خامه ها برداشتند می نگارند از ریاحین هر یکی نقشی جدا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به