1 ترا فضل بر دیگری بیش ازین نیست که تو میدهی چیز و او می ستاند
2 چوندهی و نستاند آن فضل برخاست تو اوئی و او تو چه رجحان بماند؟
3 طمع چون بریده شد از خیر خواجه زنش غر که خود را کم از خواجه داند
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ایکه خورشید ز رای تو منور گردد عالم از نفحه خلق تو معطر گردد
2 خواجه شرق امین الدین صالح که فلک پیش فرمان تو خم گیرد و چنبر گردد
1 ای ترا گاه کرم با هر کسی صد اصطناع وی ترا وقت بیان در سخن در هر سخن صد اختراع
2 حجت قدر تو چون اعیان حسی بیخلاف منصب صدر تو چون برهان عقلی بی نزاع
1 هزار منت و شکر خدای عز و جل که سوی صدر خرامید باز صدر اجل
2 امام مشرق و مغرب قوام دین خدای ابوالفتوح محمد سپهر مجد دول
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به