1 حال درویش خسته باز مپرس غم دیرینه بازگو چکنم
2 بسخن گر شوی صلاح اندیش چون نباشی سخن شنو چکنم
3 چون فلک آتشم بخرمن زد فکر کشت و غم درو چکنم
4 نیست در دست من چو سیم و زری دل بکار جهان گرو چکنم
5 من که در عالمم جوی نبود همه عالم به نیم جو چکنم
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 از ضعف اگر در آینه بینم جمال خویش آهی کشم که آینه گردد ز حال خویش
2 مرغ شکسته بالم و در وادی امید پیدا بود که چند توان شد ببال خویش
1 ای تازه گل که بوی خوشت دم ز روح زد خرم کسی که با تو شراب صبوح زد
2 در حیرتم که خاک درت از چه گل نساخت اشکم که تخته بر سر طوفان نوح زد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به