1 خداوندا کمینه چاکر تو کت اندر بندگی یکروی و یکتاست
2 ز خدمت یکدو روز اردورماندست مگو سرگشته نا پای برجاست
3 بخاک پای تو کان نیست تقصیر نه نیز او را ملال از خدمتت خاست
4 بلی زینمعنی او را یکغرض هست بگوید گر تقضی ور تقاضاست
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 روی او تشویر ماه آسمانی میدهد قد او تعلیم سرو بوستانی میدهد
2 هندوی زلفش گر رقص ورد س طرفه نیست تا ز جام لعل آن لب دو ستکانی میدهد
1 ای کلک نقشبند تو آرایش جهان وی لفظ دلگشای تو آسایش جنان
2 ای نکته بدیع تو خوشتر ز آرزو وی گفته رفیع تو بر تر ز آسمان
1 این مژده شنیدی که بناگاه برآمد زین تنگ شکر خای که ازراه برآمد
2 آن همچو دم صبح که از گل خبر آورد وین همچو نسیمی که سحرگاه برآمد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به