1 در مذاق من، شراب تلخ، آب زندگی است شیشه چون خالی شد از من، پر شود پیمانهام
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 چشم گشایش از خلق، نبود به هیچ بابم در بزم بیسوادان، لب بسته چون کتابم
1 دل به منت ز من آن یار جفاکیش گرفت گل به رغبت نتوان از کف درویش گرفت
2 کم خود گیر که انگشت نما می گردد هر که چون ماه درین حلقه کم خویش گرفت
1 تا صدق طلب خضر من آبله پا بود هر موجه ای از ریگ روان قبله نما بود
2 از کشمکش عشق رسیدیم به دولت این اره به فرق سر ما بال هما بود
1 نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمدهایم؟
1 نیست در دیده ما منزلتی دنیا را ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
2 زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند مرده دانیم کسی را که نبیند ما را
1 کرد بی تابی فزون زنگ دل غم دیده را پایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را
2 می شود ظاهر عیار فقر بعد از سلطنت توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به