1 اگر ز تیغ کند روزگار افسر تو برون نمی رود این باد نخوت از سر تو
2 ز سرکشی تو نبینی به زیر پا، ورنه به لای نفی بنا کرده اند پیکر تو
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دل ز مهر بوالهوس آزاد کن شعله را از قید خس آزاد کن
2 ما حریف درد غربت نیستیم مرغ ما را با قفس آزاد کن!
1 شکفتگی ز می ناب تازگی دارد نشاط در ره سیلاب تازگی دارد
2 درین زمانه که خون خوردن است بیدردی شراب خوردن احباب تازگی دارد
1 نم به دل نگذاشت خونم خنجر قصاب را جذبه من می کشد از صلب آهن آب را
2 ابر چشم من چنین گر گوهر افشانی کند کاسه دریوزه دریا کند گرداب را
1 کرد بی تابی فزون زنگ دل غم دیده را پایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را
2 می شود ظاهر عیار فقر بعد از سلطنت توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را
1 نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمدهایم؟
1 نیست در دیده ما منزلتی دنیا را ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
2 زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند مرده دانیم کسی را که نبیند ما را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به