1 کو می که اختیار خرد را به او دهم؟ مستانه دست خویش به دست سبو دهم
2 بر هر طرف که می نگرم حشر آرزوست زلف ترا به دست کدام آرزو دهم؟
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 روز وصل است و دل غم دیده ما شاد نیست طفل ما در صبح نوروزی چنین آزاد نیست
2 ای نسیم از زلف او بردار دست رعشه دار ناخن این کار در سر پنجه شمشاد نیست
1 داغ برگ عیش گردد در دل ناشاد ما جغد می گردد همایون در خراب آباد ما
2 جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران از تزلزل بیش محکم می شود بنیاد ما
1 دل را به زلف حسن شمایل نمی دهم تا دل نمی دهند مرا دل نمی دهم
2 این گردن ضعیف سزاوار تیغ نیست در قتل خویش زحمت قاتل نمی دهم
1 نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمدهایم؟
1 نیست در دیده ما منزلتی دنیا را ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
2 زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند مرده دانیم کسی را که نبیند ما را
1 ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم تو با اغیار خوش بنشین که من بار سفر بستم
2 همان بهتر که روگردان شوم از خیل مژگانش به غیر از خون دل خوردن چه طرف از نیشتر بستم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به