1 رخ خوب تو چشم عقل دردوخت مرا از جمله خوبان دیده بردوخت
2 بیک ناوک سر زلف دوتایت روان و جان و دل در یکدگردوخت
3 کمان ابروی تو تیر مژگان چنانم زد که پیکان در جگر دوخت
4 همه درد سرم زانست کاین عشق کلاه ما نه بر مقدار سر دوخت
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دعا و خدمت مخدوم خویش فخرالدین همی رسانم اگر آمد او زدریا بار
2 ربیع آمد لیکن ربیع ما نامد توئی ربیع ربیع جهان خزان انگار
1 باز طفلان چمن را حله می بافد صبا نو عروسان طبیعت یافتند از نم نما
2 نقشبندان ربیعی خامه ها برداشتند می نگارند از ریاحین هر یکی نقشی جدا
1 سلام من که رساند بدان خجسته دیار که هست مجمع احباب و محضر احرار
2 ببقعه که درو دوستان من جمعند چه دوست؟ جانم واز جان عزیز تر صد بار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به