1 یک دم نشود که در دم افزون نکنی چو عادت خویت این بود، چون نکنی؟
2 دلداری بر من یقین که داری در دل لیکن نکنی، تا جگرم خون نکنی
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 از واقعه روز پسین می ترسم از حادثه زیر زمین می ترسم
2 گویند مرا: از چه سبب می ترسی؟ از مرگ گلو گیر چنین می ترسم
1 تا دیده بر آن عارض گلگون افتاد چشمم ز سرشک چشمه خون افتاد
2 هر راز، که در پرده دل پنهان بود با خون دلم ز پرده بیرون افتاد
1 نه دل ز تمنای تو در بر گنجد نه عشق ز سودای تو در سر گنجد
2 ای موی میان، از کمرت در رشکم کان جا که وی است موی کی در گنجد؟
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به