1 دل جفا بیش بر نمی تابد جان غم خویش بر نمیتابد
2 مکن ایجان و دیده بی نمکی کاین دل ریش بر نمیتابد
3 جانطلب میکنی مکن کایننفس داور از پیش بر نمیتابد
4 گفتمت بوسه گفتیم جانی به بیندیش بر نمیتابد
5 به بیرزد هزارجان لیکن کار درویش بر نمیتابد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 سلام من که رساند بدان خجسته دیار که هست مجمع احباب و محضر احرار
2 ببقعه که درو دوستان من جمعند چه دوست؟ جانم واز جان عزیز تر صد بار
1 باز طفلان چمن را حله می بافد صبا نو عروسان طبیعت یافتند از نم نما
2 نقشبندان ربیعی خامه ها برداشتند می نگارند از ریاحین هر یکی نقشی جدا
1 دعا و خدمت مخدوم خویش فخرالدین همی رسانم اگر آمد او زدریا بار
2 ربیع آمد لیکن ربیع ما نامد توئی ربیع ربیع جهان خزان انگار
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به