دیو کس چودریافت پایان خویش از افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

دیو کس چودریافت پایان خویش

1 دیو کس چودریافت پایان خویش فرا خواند فرزانه پیش

2 چنین گفت کای پور فرخنده فر بجان گوش کن پند نغز پدر

3 بترس از خدا و ره داد پوی بمردانگی راه اجداد پوی

4 زمن بشنو ای پاک فرزند من بگوش خود آویزه کن پند من

5 خدارا تو از جان ستاینده باش بدرگاه جان آفرین بنده باش

6 زخوددور کن جهل و کبروغرور ز کردار اهربمنی باش دور

7 بر آن باش تادر برو بوم خویش نیایی تن خسته و جان ربش

8 تو دیندار باش وبی آزار باش پی داد پوی و نکوکار باش

9 مکن گوش بر گفته های دروغ که گفت دروغ است بس یی فروغ

10 بخون کسان دست بازی مکن تو با جان اتباع بازی مکن

11 تو بنیاد کن پادشاهی بداد دل مردمان کن تو با داد شاد

12 چنان کن همه نیکخواهت شوند چو فرمان دهی سربراهت دهند

13 بگفت این و پس دیده برهم نهاد برفت از بدن جان آن شاه ماد

14 زمانه چنین بوده تا بوده است که مر گی پس از عمر فرموده است

15 چنین بوده تا بوده عالم بپا سر انجام سرها نهد زیر پا

16 بژرفای خاک ار نکو بنگری بهر گوشه اش خفته بینی سری

17 سر تاجدارن و دانشوران سر ماهرویان و نام آوران

18 نماند بجز نام نیک از کسی اگر ملک عالم بگیری بسی

19 خوشا راد مردان نیکو نژاد که از نام ایشان جهان گشت شاد

20 خوشا آن پدر چون برفت از جهان پسر سرفرازد سوی آسمان

21 چو شاه جوان سوک شهرا گرفت جهان شد سیه پوش وماتم گرفت

22 همه مادها زار و گریان شدند زسوک و غم شاه نالان شدند

عکس نوشته