چو یک چند بگذشت از روزگار از افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

چو یک چند بگذشت از روزگار

1 چو یک چند بگذشت از روزگار بفرزند گفتا شه نامدار

2 خشایار فرزند دلبند من جوان و دلیر و برومند من

3 بسی رنج بردم در این روزگار گشودم چنین کشور نامدار

4 دگر پیرو رنجور گشتم بسی براین تخت و اورنگ باید کسی

5 سپارم بتو تخت و هم تاج را همین کاخ و هم کرسی عاج را

6 بدان تو خدا را یکی بنده ای یکی بنده­ی آفریننده­ای

7 تو ای بنده خاص یزدان پاک امیدت از اوواز اودارباک

8 تو دین دار باش و بی آزار باش تو هم عادل و نیک پندار باش

9 مبادا شوی خود اسیر غرور تو از مردم بی ادب باش دور

10 بمرگ کسان هیچ منما شتاب مکش بیگنه را نباشد صواب

11 بعدل و باحسان چو شاهی کنی بقلب کسان پادشاهی کنی

12 چنان کن همه نیک خواهت شوند چه فرمان دهی سر براهت نهند

13 خدا حافظ ای نوجوان پورمن که با تو همین بود دستور من

14 دگر دور من گشته اینک تمام شما زنده مانید با خاص و عام

15 چو این گفت پس دیده بر هم نهاد برفت از جهان شاه با عدل و داد

16 دریغا از آن شاه نیکو سیر دریغا از آن سرور با هنر

17 همه ملک ایران ورا یادگار بود تا بود این چنین روزگار

18 تفو بر تو ای عالم بیوفا که هرگز نکردی تو بر کس وفا

19 همه دامنت هست پر شهریار بخفته کنارت بسی نامدار

20 چنین است تا هست گردون بپا یکی روی تخت و بسی زیر پا

21 رهائی ندارد دگر از تو کس امیدم به یزدان پاک است و بس

22 خشایار سوک پدر بر گرفت سیه پوش گردید و ماتم گرفت

23 همه اهل ایران به ماتم شدند سیه پوش گشتند و پر غم شدند

24 چو یک هفته بگذشت از سوک شاه خشایار شهزاده بر شد بگاه

25 پس از هفته ای شاه بر گاه شد ولیعهد شه بود و خود شاه شد

26 امیران همه خواندند آفرین همه بوسه دادند روی زمین

27 بگفتند ای شاه جاوید باد فرش برتر از فر جمشید باد

28 همیشه سر تخت جای تو باد خدای جهان رهنمای تو باد

عکس نوشته