چو یک هفته سوک پدر را بداشت از افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

افسرالملوک عاملی

چو یک هفته سوک پدر را بداشت

1 چو یک هفته سوک پدر را بداشت بخونخواهی شاه همت گماشت

2 همی گفت با فر یزدان پاک بنی پال را افکنم روی خاک

3 باَتش بسوزم همه کشورش پراکنده سازم همه لشکرش

4 بی کشتنش بسته ام من کمر کنم کشورش جمله زیر و زبر

5 باَ شوریان سخت تازم همی روان پدر شاد سازم همی

6 باشور اگر ما بیابیم راه نه آشور مانم نه تخت و نه شاه

7 چو فردا شود روی گردان سپید بفتح و به نصرت بشوق و امید

8 سواران آماده چندین هزار همه شیر مرد و همه نامدار

9 دگر باره آماده سازم بجنگ که پیروزی آرام دگرره بچنگ

10 بلشکر کشی چونکه تدبیر داشت بهر صد سواری دلیری گماشت

11 بتوفیدگی همچو برق جهان تو گوئی بخشم آمده آسمان

12 دلیران و جنگنده و کینه جوی همه سوی آشور بردند روی

13 دلی پر ز کینه سری پر شتاب ز مرگ پدر شاه بی توش و تاب

14 کمر بهر کین پدر بسته تنگ نیاورده بر خویش تاب و درنگ

15 چو از کار لشکر بپرداختند سوی نینوا جملگی تاختند

16 درو دشت آشور گشته سیاه ز جنگی دلیران ایران سپاه

17 بنی پال بشیند چون این خبر که آید پسر بهر کین پدر

18 بگفتا بکشتن دهد جان خویش که پارا ز اندازه بنهاده پیش

19 بفرمود لشکر بهامون کشند همه لشکر ماد را در خون کشند

20 چو آشور با ما شد روبرروی همه کینه انگیز و پر خاشجوی

21 جوانان ایران همه شیر مرد بر آورده از دشمن خویش گرد

22 چویک چند روزی بر آمد ز جنگ بگرز و بزوبین و تیرو خدنگ

23 شکستی بر آمد با شور سخت ز آشوریان جمله برگشت بخت

24 بنی پال تا نینوا در گریخت همه نظم لشکر زهم در گسیخت

25 بفرمود بندند دروازه زان که یابند از خشم دشمن امان

26 هو خشتر چون دید این ماجرا که بستند دروازه شهر را

27 بفرمود تا شهر ویران کنند همه شهر چون دشت یکسان کنند

28 به بستند بر شهر آب روان که تا خیره دشمن نیابد امان

29 همی خواست تا شهر ویران کند شه و لشکر را گریزان کند

30 در آن پهنِۀ جنگ پر های و هوی که سر ها بمیدان فتاده چو گوی

31 نبودی کسی را به کس دسترس نبودی بجز کشته فریاد رس

32 بنا گه سواری بیامد زماد بر شاه ماد این خبر را بداد

33 چنین گفت کای شاه با داد ودین که از ماد دارم پیامی چنین

34 سکاها که دارند خوئی درشت بتیر افکنی همچنان خارپشت

35 شتابان از آن سوی بحر خزر شده جانب خاک ما رهسپر

36 بمرز وطن ز آذر آبادگان بتازندگی تنگ بسته میان

37 شه ماد چون این سخن را شنید یکی آه سرد جگر بر کشید

38 برافروخروخت از خشم و آنگاه گفت که جانم دگر گشت بادرد جفت

39 دریغا دریغا که خون پدر هدر شد مرا زین پیام و خبر

40 کنونم نه یارای رفتن بود نه یارای این کین نهفتن بود

41 بفرمود لشکر بجنبد ز جای بدستور آن شاه فرخنده رای

42 بسوی ارومیه لشکر برند بر آن قوم وحشی هجوم آورند

43 عنان را از آن رز مگه در کشید بسوی ارومیه لشکر کشید

44 چنان تاخت بر پهنه کار زار کز آنان بر آمد بسختی دمار

45 نماندی بر آنان چو راه ستیز گرفتند از آن ملک راه گریز

46 ولی آتشی زیر سرپوش بود بظاهر مر این شعله خاموش بود

47 سکاها به نیرنگ ظاهر شکست که ایران زمین را بیارند دست

48 بهر گوشه ای آتش افروختند به آتش همه شهرها سوختند

49 چه برروی آب و چه روی زمین بر افروختنی آتش خشم و کین

50 بگفتند با شاه کای شهریار سران سکاهای بی اعتبار

51 گرفتند جشنی چو دیوانگان به باده سرائی نهاده میان

52 چو شه گشت زین ماجرا با خبر بگفتا از آنان نمانم اثر

53 بگنجور دانا بفرمود شاه مهیا کند ساز و برگ سپاه

54 بگیرند پیرامن جشن گاه بسازند آئین شان را تباه

55 چو شاه سکاها و سردارشان ز عیش وطرب تیره شد کارشان

56 بیکباره گشتند تسلیم شاه بهم خورد نظم قشون و سپاه

57 شکستی چو افتاد بر آن گروه بیفتاد لشکر ز فرو شکوه

58 سکاها چو گشتند تسلیم شاه شهنشاه دادی به آنان پناه

59 زکار سکاها چو پرداخت شاه به آشور گفتا فرستم سپاه

60 که تازان گروه سیه دودمان بر آرم بنیروی لشکر امان

61 بنی پال گفتند خود در گذشت بخاک سیه هست او را نشست

62 در آشور باشد بسی هرج و مرج سخن از بزرگان نیاید بخرج

63 ببابل همان حکمران شاه شد بنوپر سره شاه برگاه شد

64 شه ماد خود قاصدی نیک نام ببابل فرستاد و داد این پیام

65 شه ماد خشنود از کار توست همی راضی از کار و کردار توست

66 ببابل ترا پادشاهی رواست سرافرازی تو گوارای ماست

67 مرا باتو هرگز سر جنگ نیست بجز دوستی با تو آهنگ نیسث

68 که پوربنی پال در نینوا شده شاه لیکن بسی بینوا

69 نه بر حکم او کس نهاده است گوش نه دارای فهم و نه عقل و نه هوش

70 بنی پال باب مرا کشته است سر تختش این گونه بر گشته است

71 روم نینوا من بکین پدر نمایم من آن شهر زیر وزیر

72 اگر یلر باشی تو با من بجنگ بسی بهره آید ترا خود بچنگ

73 چو پیک شهنشه ببابل رسید بنوپر سره گفته شه شنید

74 بگفتا یکی بنده ام شاه را گشایم همین راه و هم گاه را

75 زپور بنی پال بس رنجه ام بر آرم دمارش بسر پنجه ام

76 چو پیمان شاهنشهان بسته شد دو کشور تو گوئی که پیوسته شد

77 سپاهی چو دریا زبابل گذشت سوی نینوا در نور دید دشت

78 چو پور بنی پال آنرا شنید یکی آه سرد از جگر بر کشید

79 بگفتا ببندید باروی شهر ک مارا نباشد از این جنگ بهر

80 چو با جنگ ایشان مرانیست رای همان به که در شهر گیریم جای

81 جداگشته چون بابل از نینوا نخیزد بجز ماتم از نی، نوا

عکس نوشته