1 بیکی برد اشارت کردم سوی آنکس که چنونبود راد
2 دست بربر زد و پذرفت بطبع آنچنان کز کرمش گشتم شاد
3 مدتی رفت و نکرد آنچه شنود که مرا گشته فراموش ازیاد
4 گفت از معدنش آرند مگر کاروان آمد و هم نفرستاد
5 من نیشابوری ازو خواسته ام مگرم او یمنی خواهد داد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 ای ترا گاه کرم با هر کسی صد اصطناع وی ترا وقت بیان در سخن در هر سخن صد اختراع
2 حجت قدر تو چون اعیان حسی بیخلاف منصب صدر تو چون برهان عقلی بی نزاع
1 ایکه خورشید ز رای تو منور گردد عالم از نفحه خلق تو معطر گردد
2 خواجه شرق امین الدین صالح که فلک پیش فرمان تو خم گیرد و چنبر گردد
1 هزار منت و شکر خدای عز و جل که سوی صدر خرامید باز صدر اجل
2 امام مشرق و مغرب قوام دین خدای ابوالفتوح محمد سپهر مجد دول
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به