1 چون دست برآرم به گرفتن، که ز غیرت بارست به من عبرت از ایام گرفتن!
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 هیچ همدردی نمییابم سزای خویشتن مینهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
1 حسن در دوستی یگانه خوش است رنگ معشوق، عاشقانه خوش است
2 خشکی زهد از دماغم ابرهای تر نبرد صندلی شد آبها و توبه در سر نبرد
1 داغ برگ عیش گردد در دل ناشاد ما جغد می گردد همایون در خراب آباد ما
2 جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران از تزلزل بیش محکم می شود بنیاد ما
1 نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمدهایم؟
1 نیست در دیده ما منزلتی دنیا را ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
2 زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند مرده دانیم کسی را که نبیند ما را
1 ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم تو با اغیار خوش بنشین که من بار سفر بستم
2 همان بهتر که روگردان شوم از خیل مژگانش به غیر از خون دل خوردن چه طرف از نیشتر بستم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به