1 چون گل پی رنگینی دستار نباشم چون آب روان تشنه رفتار نباشم
2 اشکم که به هر تنگ نظر گرم نجوشم آهم که به هر سردنفس یار نباشم
3 ناقوس غریبانه به فریاد درآید آن روز که در حلقه زنار نباشم
4 زین شهر چرا روی به صحرا نگذارم؟ دیوانه شدم، چند گرفتار نباشم؟
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 داغ برگ عیش گردد در دل ناشاد ما جغد می گردد همایون در خراب آباد ما
2 جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران از تزلزل بیش محکم می شود بنیاد ما
1 دل را به زلف حسن شمایل نمی دهم تا دل نمی دهند مرا دل نمی دهم
2 این گردن ضعیف سزاوار تیغ نیست در قتل خویش زحمت قاتل نمی دهم
1 روز وصل است و دل غم دیده ما شاد نیست طفل ما در صبح نوروزی چنین آزاد نیست
2 ای نسیم از زلف او بردار دست رعشه دار ناخن این کار در سر پنجه شمشاد نیست
1 نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمدهایم؟
1 کرد بی تابی فزون زنگ دل غم دیده را پایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را
2 می شود ظاهر عیار فقر بعد از سلطنت توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را
1 نیست در دیده ما منزلتی دنیا را ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
2 زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند مرده دانیم کسی را که نبیند ما را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به