1 به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست
2 بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست
3 بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست
4 جواب داد که من نیز صاحب هنرم درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
1 ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
2 نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن
3 سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن
4 اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن
1 ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن
2 دیبهها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن
3 بنده فرمان خود کردن همه آفاق را دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن
4 در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن
1 ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
2 همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن
3 کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن
4 در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق سینهای آماده بهر تیرباران داشتن
1 ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن
2 همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن
3 پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن
4 عقل را بازارگان کردن ببازار وجود نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن
1 ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن
2 عقل را دیباچهٔ اوراق هستی ساختن علم را سرمایهٔ بازارگانی داشتن
3 کشتن اندر باغ جان هر لحظهای رنگین گلی وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن
4 دل برای مهربانی پروراندن لاجرم جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن
1 کبوتر بچهای با شوق پرواز بجرئت کرد روزی بال و پر باز
2 پرید از شاخکی بر شاخساری گذشت از بامکی بر جو کناری
3 نمودش بسکه دور آن راه نزدیک شدش گیتی به پیش چشم تاریک
4 ز وحشت سست شد بر جای ناگاه ز رنج خستگی درماند در راه
1 جهاندیده کشاورزی بدشتی بعمری داشتی زرعی و کشتی
2 بوقت غله، خرمن توده کردی دل از تیمار کار آسوده کردی
3 ستمها میکشید از باد و از خاک که تا از کاه میشد گندمش پاک
4 جفا از آب و گل میدید بسیار که تا یک روز می انباشت انبار
1 شنیدهاید که آسایش بزرگان چیست: برای خاطر بیچارگان نیاسودن
2 بکاخ دهر که آلایش است بنیادش مقیم گشتن و دامان خود نیالودن
3 همی ز عادت و کردار زشت کم کردن هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
4 ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن برای خدمت تن، روح را نفرسودن
1 از ساحت پاک آشیانی مرغی بپرید سوی گلزار
2 در فکرت توشی و توانی افتاد بسی و جست بسیار
3 رفت از چمنی به بوستانی بر هر گل و میوه سود منقار
4 تا خفت ز خستگی زمانی یغماگر دهر گشت بیدار