1 مدتی این مثنوی تاخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد
2 تا نزاید بخت تو فرزند نو خون نگردد شیر شیرین خوش شنو
3 چون ضیاء الحق حسام الدین عنان باز گردانید ز اوج آسمان
4 چون به معراج حقایق رفته بود بیبهارش غنچهها ناکفته بود
1 ماه روزه گشت در عهد عمر بر سر کوهی دویدند آن نفر
2 تا هلال روزه را گیرند فال آن یکی گفت ای عمر اینک هلال
3 چون عمر بر آسمان مه را ندید گفت کین مه از خیال تو دمید
4 ورنه من بیناترم افلاک را چون نمیبینم هلال پاک را
1 دزدکی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت میشمرد
2 وا رهید آن مارگیر از زخم مار مار کشت آن دزد او را زار زار
3 مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش
4 در دعا میخواستی جانم ازو کش بیابم مار بستانم ازو
1 گشت با عیسی یکی ابله رفیق استخوانها دید در حفرهٔ عمیق
2 گفت ای همراه آن نام سنی که بدان مرده تو زنده میکنی
3 مر مرا آموز تا احسان کنم استخوانها را بدان با جان کنم
4 گفت خامش کن که آن کار تو نیست لایق انفاس و گفتار تو نیست
1 صوفیی میگشت در دور افق تا شبی در خانقاهی شد قنق
2 یک بهیمه داشت در آخر ببست او به صدر صفه با یاران نشست
3 پس مراقب گشت با یاران خویش دفتری باشد حضور یار پیش
4 دفتر صوفی سواد حرف نیست جز دل اسپید همچون برف نیست
1 مشورت میرفت در ایجاد خلق جانشان در بحر قدرت تا به حلق
2 چون ملایک مانع آن میشدند بر ملایک خفیه خنبک میزدند
3 مطلع بر نقش هر که هست شد پیش از آن کین نفس کل پابست شد
4 پیشتر ز افلاک کیوان دیدهاند پیشتر از دانهها نان دیدهاند
1 کی گذارد آنک رشک روشنیست تا بگویم آنچ فرض و گفتنیست
2 بحر کف پیش آرد و سدی کند جر کند وز بعد جر مدی کند
3 این زمان بشنو چه مانع شد مگر مستمع را رفت دل جای دگر
4 خاطرش شد سوی صوفی قنق اندر آن سودا فرو شد تا عنق