1 بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند
2 کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
3 سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
4 هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
1 بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن
2 بود شاهی در زمانی پیش ازین ملک دنیا بودش و هم ملک دین
3 اتفاقا شاه روزی شد سوار با خواص خویش از بهر شکار
4 یک کنیزک دید شه بر شاهراه شد غلام آن کنیزک پادشاه
1 شه چو عجز آن حکیمان را بدید پابرهنه جانب مسجد دوید
2 رفت در مسجد سوی محراب شد سجدهگاه از اشک شه پر آب شد
3 چون به خویش آمد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
4 کای کمینه بخششت مُلک جهان من چه گویم چون تو میدانی نهان
1 از خدا جوییم توفیق ادب بیادب محروم گشت از لطف رب
2 بیادب تنها نه خود را داشت بد بلک آتش در همه آفاق زد
3 مایده از آسمان در میرسید بیشری و بیع و بیگفت و شنید
4 درمیان قوم موسی چند کس بیادب گفتند کو سیر و عدس
1 دست بگشاد و کنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
2 دست و پیشانیش بوسیدن گرفت وز مقام و راه پرسیدن گرفت
3 پرسپرسان میکشیدش تا به صدر گفت گنجی یافتم آخر به صبر
4 گفت ای نور حَقُ و دفعِ حَرَج معنیِ الصبر مفتاح الفرج
1 قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند بعدازآن در پیش رنجورش نشاند
2 رنگ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید
3 گفت هر دارو که ایشان کردهاند آن عمارت نیست ویران کردهاند
4 بیخبر بودند از حال درون استعیذ الله مما یفترون
1 گفت ای شه خلوتی کن خانه را دور کن هم خویش و هم بیگانه را
2 کس ندارد گوش در دهلیزها تا بپرسم زین کنیزک چیزها
3 خانه خالی مانْد و یک دَیّار نَه جز طبیب و جز همان بیمار نه
4 نرمنرمک گفت شهر تو کجاست؟ که علاج اهل هر شهری جداست