1 آن دل که شد او قابل انوار خدا پر باشد جان او ز اسرار خدا
2 زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر کو جمله به نمکزار خدا
1 آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا وان نقش تو از آب منی نیست بیا
2 در خشم مکن تو خویشتن را پنهان کان حسن تو پنهان شدنی نیست بیا
1 آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا
2 در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا
1 آن لعل سخن که جان دهد مرجان را بیرنگ چه رنگ بخشد او مرجان را
2 مایه بخشد مشعلهٔ ایمان را بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را
1 آن وقت که بحر کل شود ذات مرا روشن گردد جمال ذرات مرا
2 زان میسوزم چو شمع تا در ره عشق یک وقت شود جمله اوقات مرا
1 آواز ترا طبع دل ما بادا اندر شب و روز شاد و گویا بادا
2 آواز خسته تو گر خسته شود خسته شویم آواز تو چون نای شکرخا بادا
1 از آتش عشق در جهان گرمیها وز شیر جفاش در وفا نرمیها
2 زان ماه که خورشید از او شرمندهست بیشرم بود مرد چه بیشرمیها
1 از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما
2 از بسکه همی خوریم می بر سر می ما در سر می شدیم و می در سر ما
1 از حال ندیده تیره ایامان را از دور ندیده دوزخ آشامان را
2 دعوی چکنی عشق دلارامان را با عشق چکار است نکونامان را
1 از ذکر بسی نور فزاید مه را در راه حقیقت آورد گمره را
2 هر صبح و نماز شام ورد خود ساز این گفتن لا اله الا الله را