1 ای خداوندی که چون در بزم بنشانی مرا از بلا و محنت ایام برهانی مرا
2 حق خدمت دارم اندر دولت تو سالها گر کس دیگر نمیداند همی دانی مرا
3 تا قیامت فخر من باشد که اندر بزم خویش در بر تختم نشانی و بدر خوانی مرا
1 شریف خاطر مسعود سعد سلمان را مسخرست سخن چون پری سلیمان را
2 نسیج وحده که نو حُلّهای دهد هر روز زکارگاه سخن بارگاه سلطان را
3 ز شادی ادب و عقل او به دار سلام همه سلامت و سعدست سعدسلمان را
4 اگر دلیل بزرگی است فضل پس نه عجب که او دلیل بزرگی است فضل یزدان را
1 این منم آمده نزدیک کریمیکه شدست شخص او قبله قبول شرف وتمکین را
2 وین منم دست به من داده بزرگیکه سپرد بهکف پای بزرگی سر علیّین را
3 وین منم یافته اقبال وزیریکه زعدل تازه کردست کنون قاعدهٔ پیشین را
4 وین منم از پس سی سال بهکام دل خویش دیده در صدر خداوند معینالدین را
1 شاه بهرامشاه بن مسعود خواجه مسعود سعد را بنواخت
2 از کرم حق شعر او بگزارد وز خرد قدر فضل او بشناخت
3 کز سواران فضل بهتر از او کس به چوگان فضل گوی نیاخت
4 زرّ کانی بیافت وقت سخن زرّ طبعی که در سخن بگداخت
1 جهاندار شد صدر دین در وزارت سپهدار شد شمس دین در امارت
2 ز جد و پدر یادگار اند هر دو یکی در امارت یکی در وزارت
1 تیر شه را به نظم بستودم شکر کرد و به فخر سر بفراشت
2 آمد و بوسه داد سینهٔ من رفت و پیکان به سینه در بگذاشت
3 من ندانم که این ودیعت را سینه تا کی نگاه خواهد داشت
1 نه بس بود که در غزل یار و در مدیح طبعی بود لطیف و زبانی بود فصیح
2 معشوق سازگار بباید گه غزل ممدوح مال بخش بباید گه مدیح
1 زان خط تو که همی بردمد از عارض تو کس نگوید که جمال تو دگر خواهد شد
2 عارض نازک تو بر صفت گل تازه است زینت تازه گلت سُنبلِ تَر خواهد شد
3 گر دلم بر رخ تو شیفته و فتنه شدست بر خطت فتنهتر و شیفتهتر خواهد شد
4 ای پسر گر خط مشکینت چنین خواهد بود نه بر آنم که مرا با تو به سر خواهد شد
1 ای وزیری که همت تو همی عدم سائلان وجود کند
2 شرم دارد زمانه با چو تویی که ز حاتم حدیث جود کند
3 گر سر از خاک برکند حاتم خاک پای تو را سجود کند
1 بیاید نام او در مَخلَص شعر چنان کاندر نماز الله اکبر
2 نه دنیا بهر ما نفع است و ضَرّست وزو ما را نه نفعستی و نه ضرّ
3 بدین معنی خرد نپسندد از ما که با دریا کنیم او را برابر
4 اگر گردون بپیماید مثنی و گر کشور بپیماید مکرر