1 سزاوار شکر آفریننده ییست که هر قطره از وی دل زنده ییست
2 زبان در دهن غنچه فکر اوست سخن در نفس سبحه ذکر اوست
3 ز سرچشمه حکمتش خورده آب کدوی فلک، نرگس آفتاب
4 ز بس هست بحر عطایش فراخ سبو پر کند غنچه از جوی شاخ
1 الهی به یکتایی وحدتت بزخاری قلزم رحمتت
2 به پیدایی ذات پنهان تو به گیرایی ذیل احسان تو
3 به عشقت، کز آن درد جان پرور است به دردت، کز آن فکر من لاغر است
4 به یادت کز آن گشته هر جزو، کل به نامت، کز آن شد نفس شاخ گل
1 فرازنده دست و تیغ زبان چنین کرده تسخیر ملک بیان
2 که شاه ملک خیل انجم سپاه جهانبخش دریا دل دین پناه
3 ندانم چه در مدح آن شه سزاست بجر اینکه فرزند شیر خداست
4 بفرزندیش داده شاه نجف ز شمشیر، برهان قاطع بکف
1 چنین تا رسید از خراسان خبر به درگاه آن عادل دادگر
2 که شیبانی اوزبک کفر کیش برون می نهد پای از حد خویش
3 در آن ملک از غارت آن بلا نمانده است غیر از خرابی بجا
4 ز سم ستور غم روزگار نشسته است بر روی شادی غبار
1 چو آماده شد لشکر کینه خواه به سوی خراسان روان گشت شاه
2 به پیشش همه فتح و اقبال بود دعای ضعیفان دنبال بود
3 روان گشت چو آن سپه فوج فوج تو گفتی که دریا درآمد به موج
4 قطار شترها پی یکدگر ببستند بر ناوک جاده پر
1 چه درگاه؟ درگاه شاه گزین! امام هدی، قبله هشتمین!
2 چه درگاه؟ درگاه شمع هدی! شه دین علی بن موسی الرضا
3 امامی که از یاد قدرش زمین شد انگشتر آسمان را نگین
4 از آن است پیر خرد تازه رو که رخ شسته از چشمه رای او
1 ز بهر طواف حریمی چنین قدم ساخت از سر شهنشاه دین
2 چو خود را در آن آستان جای داد امیدش لب از بهر رخصت گشاد
3 طلب کرد خاک که درش سوی خویش زمین سایی در گهش برد پیش
4 سرشکش ز خوشحالی اینچنین غبار رهش پاک کرد از جبین
1 وزآن سو چو شیبانی بدگهر شنید این خبرهای وحشت اثر
2 زاندیشه لرزید بر خود چنان که ویران شدش خانه عمر از آن
3 چنان بدلش زد قفا آن خبر که افتاد از آن تاج هوشش زسر
4 ره مرو بگرفت از ترس، پیش گریزان شد از بیم چو رنگ خویش
1 چنین گفت شاه فلک اقتدار بگردان دانا دل هوشیار
2 که از بیم شمشیر آیینه گون از این قلعه شیبک نیاید برون
3 به تسخیر این قلعه پرداختن بود کار را دور انداختن
4 نباشد پی قتل این نابکار شتاب مرا طاقت انتظار
1 کشیدند گردون تکی با شکوه چو خورشید یکسان برش دشت و کوه
2 شدی با سمند دعا همعنان جهاندیش اگر بر تل آسمان
3 بر تندیش هفت چرخ دوتا چو کهسار در پیش پای صدا
4 چنان میتراوید از آن پرشکوه دویدن، که سیلاب از اندام کوه