1 چیست ای دل عالم هستی؟ بیابان فنا! هر طرف موج سرابی از گذار عمرها
2 هر گیاه سبز دروی، تیغ زهر آلوده یی هر سر خاری درو، دلدوز تیری جان ربا
3 قطره های اشک حسرت، شبنم برگ گلش تند باد آه نومیدیش، باد جان فزا
4 هر قدم گردیده پهن، از نقش پایی کژدمی هر طرف خوابیده از فرسنگها صد اژدها
1 ای نگاهت دیده آیینه دل را ضیا گوشه ابروی لطفت، صیقل زنگ خطا
2 پیشت از خجلت بهم پیچید، زبان گفتگو با زبان حال گویم، حال خود سر تا بپا
3 حالم این، کز درگه قربت بدور افتاده ام حالم این، کز آستانت گشته ام عمری جدا
4 حالم این، کز نامه من میگریزد خط عفو حالم این، کز طاعت من عار میدارد ریا
1 حشمت از سلطان و، راحت از فقیر بینواست چتر از طاووس، لیک اوج سعادت از هماست
2 راحت شاه و گدا را زین توان معلوم کرد کو بصد گنجست محتاج، این به نانی پادشاست
3 پادشاهان را اگر چه چتر دولت بر سر است بینوایان را ولیکن آسمانها زیر پاست
4 نیست گر درویش را بر خاتم زر دسترس گنج گمنامی نگیندان خود نگین پربهاست
1 نوبهار است و درو و دشت دگر روح فزاست سبزه تر به سرانگشت ز دل عقده گشاست
2 بسکه دلکش بود از فیض هوا خاک چمن بید مجنون بفلک میرود و، رو بقفاست
3 میتوان کرد در آن سیر بهار دیگر بسکه چون آینه، هر برگ گلستان بصفاست
4 حسن گل عقل ربا، فیض هوا شور انگیز خیز ای آینه دل که دگر وقت جلاست!
1 باد نوروزی دگر پیغام عشرت آورست؟ یا جهان پیر را یاد جوانی در سراست؟!
2 در نظر گردیده صحراها سراسر کوهسار بسکه هر سو فیض تل تل بر سر یکدیگر است
3 در چنین فصلی که کوه و دشت، باغ دلگشاست تن دهد هرکس بزیر سقف، خاکش بر سر است!
4 چار دیوار است دیگر، چار موج بحر غم ساحل آن دامن صحرای عشرت گستر است
1 فصل دی شد، آتش سوزی هوا را در سر است سردمهریهای دوران را، ظهور دیگر است
2 دوستان با هم نمیجوشند، چون بیگانگان آتش مهر و محبت را، مگر هیزم تر است
3 از برودت بسته شد راهی که بود از دل بدل ز آن خبر از دردم آن نامهربان را کمتر است
4 هیچکس را زهره بیرون شدن از خانه نیست گر نفس بیرون تواند شد زنی، شیر نر است
1 بهار آمد و، آفاق را سحاب گرفت ز سایه، چهره ایام آفتاب گرفت
2 هوا، زمین و زمان راز گرد کلفت شست بهار، بهر جنون خوش گلی در آب گرفت
3 چنان عزیز نگردید غم که از شادی بوام گریه تواند کس از کباب گرفت
4 بداد دردسر روزگار، دی چندان که خون لاله بهار از رگ سحاب گرفت
1 باد نوروزی صلا بر خوان عشرت میزند یا جهان از دلگشایی دم ز جنت میزند؟!
2 سبزه دل را صیقل از زنگ کدورت میزند بر رخ جانها هوا آب از طراوت میزند!
3 گستراند تا بساط خرمی در گلستان ابر دامن بر کمر از بهر خدمت میزند
1 قضا بدور جان، از فلک حصار کشید که خوشدلی نتواند بگرد ما گردید
2 جهان نه تنگ چنان از هجوم غم شده است که خون تواندم آسان ز دل بچهره دوید
3 ز بسکه عرصه گیتی است تنگ، حیرانم که غم چگونه مرا در دل این قدر بالید؟!
4 محقر است چنان عرصه جهان که در او نگشته خم نتوانست آسمان گردید!
1 بر سر ز ابر چتر و، بگلگون گل سوار خوش میرسد بکوکبه سلطان نوبهار
2 از هر طرف جبینت گل میکشد نمو دارد از آن بدست، گل افسار شاخسار
3 هر سو بدور باشد غم از رهگذر او فوج شکوفه یی، بود از شاخ چوبدار
4 گویی ز جنگ لشکر دی بازگشته است سرها ز ژاله بسته بفتراک، شاخسار