3 اثر از قصاید در دیوان اشعار واعظ قزوینی در سایت شعرنوش جمع آوری شده است. برای پیدا کردن شعر مورد نظر می توانید در این صفحه یا در صفحه های دیگر قصاید در دیوان اشعار واعظ قزوینی شعر مورد نظر پیدا کنید.

قصاید در دیوان اشعار واعظ قزوینی

1 چیست ای دل عالم هستی؟ بیابان فنا! هر طرف موج سرابی از گذار عمرها

2 هر گیاه سبز دروی، تیغ زهر آلوده یی هر سر خاری درو، دلدوز تیری جان ربا

3 قطره های اشک حسرت، شبنم برگ گلش تند باد آه نومیدیش، باد جان فزا

4 هر قدم گردیده پهن، از نقش پایی کژدمی هر طرف خوابیده از فرسنگها صد اژدها

1 ای نگاهت دیده آیینه دل را ضیا گوشه ابروی لطفت، صیقل زنگ خطا

2 پیشت از خجلت بهم پیچید، زبان گفتگو با زبان حال گویم، حال خود سر تا بپا

3 حالم این، کز درگه قربت بدور افتاده ام حالم این، کز آستانت گشته ام عمری جدا

4 حالم این، کز نامه من میگریزد خط عفو حالم این، کز طاعت من عار میدارد ریا

1 حشمت از سلطان و، راحت از فقیر بینواست چتر از طاووس، لیک اوج سعادت از هماست

2 راحت شاه و گدا را زین توان معلوم کرد کو بصد گنجست محتاج، این به نانی پادشاست

3 پادشاهان را اگر چه چتر دولت بر سر است بینوایان را ولیکن آسمانها زیر پاست

4 نیست گر درویش را بر خاتم زر دسترس گنج گمنامی نگیندان خود نگین پربهاست

1 نوبهار است و درو و دشت دگر روح فزاست سبزه تر به سرانگشت ز دل عقده گشاست

2 بسکه دلکش بود از فیض هوا خاک چمن بید مجنون بفلک میرود و، رو بقفاست

3 میتوان کرد در آن سیر بهار دیگر بسکه چون آینه، هر برگ گلستان بصفاست

4 حسن گل عقل ربا، فیض هوا شور انگیز خیز ای آینه دل که دگر وقت جلاست!

1 باد نوروزی دگر پیغام عشرت آورست؟ یا جهان پیر را یاد جوانی در سراست؟!

2 در نظر گردیده صحراها سراسر کوهسار بسکه هر سو فیض تل تل بر سر یکدیگر است

3 در چنین فصلی که کوه و دشت، باغ دلگشاست تن دهد هرکس بزیر سقف، خاکش بر سر است!

4 چار دیوار است دیگر، چار موج بحر غم ساحل آن دامن صحرای عشرت گستر است

1 فصل دی شد، آتش سوزی هوا را در سر است سردمهریهای دوران را، ظهور دیگر است

2 دوستان با هم نمیجوشند، چون بیگانگان آتش مهر و محبت را، مگر هیزم تر است

3 از برودت بسته شد راهی که بود از دل بدل ز آن خبر از دردم آن نامهربان را کمتر است

4 هیچکس را زهره بیرون شدن از خانه نیست گر نفس بیرون تواند شد زنی، شیر نر است

1 بهار آمد و، آفاق را سحاب گرفت ز سایه، چهره ایام آفتاب گرفت

2 هوا، زمین و زمان راز گرد کلفت شست بهار، بهر جنون خوش گلی در آب گرفت

3 چنان عزیز نگردید غم که از شادی بوام گریه تواند کس از کباب گرفت

4 بداد دردسر روزگار، دی چندان که خون لاله بهار از رگ سحاب گرفت

1 باد نوروزی صلا بر خوان عشرت می‌زند یا جهان از دل‌گشایی دم ز جنت می‌زند؟!

2 سبزه دل را صیقل از زنگ کدورت می‌زند بر رخ جان‌ها هوا آب از طراوت می‌زند!

3 گستراند تا بساط خرمی در گلستان ابر دامن بر کمر از بهر خدمت می‌زند

1 قضا بدور جان، از فلک حصار کشید که خوشدلی نتواند بگرد ما گردید

2 جهان نه تنگ چنان از هجوم غم شده است که خون تواندم آسان ز دل بچهره دوید

3 ز بسکه عرصه گیتی است تنگ، حیرانم که غم چگونه مرا در دل این قدر بالید؟!

4 محقر است چنان عرصه جهان که در او نگشته خم نتوانست آسمان گردید!

1 بر سر ز ابر چتر و، بگلگون گل سوار خوش میرسد بکوکبه سلطان نوبهار

2 از هر طرف جبینت گل میکشد نمو دارد از آن بدست، گل افسار شاخسار

3 هر سو بدور باشد غم از رهگذر او فوج شکوفه یی، بود از شاخ چوبدار

4 گویی ز جنگ لشکر دی بازگشته است سرها ز ژاله بسته بفتراک، شاخسار

آثار واعظ قزوینی

3 اثر از قصاید در دیوان اشعار واعظ قزوینی در سایت شعرنوش جمع آوری شده است. برای پیدا کردن شعر مورد نظر می توانید در این صفحه یا در صفحه های دیگر قصاید در دیوان اشعار واعظ قزوینی شعر مورد نظر پیدا کنید.