فیالعلم و درجة العلم و المتعلّم والسائل والمسئول، قالاللّٰه تعالی: والذین اوتوا العلم درجات، و قال ایضاً: قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون، قال النّبی علیهالسّلام: العلماء ورثة الانبیاء، و قال ایضاً: اطلبوا العلم ولو بالصّین، و قال صلّیاللّٰه علیه و سلّم: نوم العلماء خیر من عبادة الجهلاء، و قال: العلم علمان علم الابدان و علم الادیان. ,
2 علم سوی در آله برد نه سوی مال و نفس و جاه برد
3 آنچه دانستهای به کار درآر پس دگر علم جوی از درِ کار
4 حلم باید نخست پس علمت برخور از علم خوانده با حلمت
1 آن شنیدی که ابلهی برخاست سرگذشت از مخنثی درخواست
2 که بگو سرگذشتی ای بهمان گفت رَو رَو مَزَح مکن هله هان
3 کسی از حیز سرگذشت نجست حیز را کون گذشت باید گفت
4 گوش سوی همه سخنها دار هرچه زان به درون جان بنگار
1 رافضی را عوام در تف کین میزدند از پی حمیّت دین
2 یکی از رهگذر درآمد زود بیش از آن زد که آن گره زده بود
3 گفتم ار میزدند ایشانش بهر اشکال کفر و ایمانش
4 تو چرا باری ای به دل سندان بیخبر کوفتی دو صد چندان
1 از عمل مرد علم باشد دور مثل این مهندس و مزدور
2 آن ستاند مهندس دانا به یکی دم که پنج مه بنّا
3 وآن کند در دو ماه بنّا کرد که نبیند به سالها شاگرد
4 باز شاگرد آن چشد ز سرور که نیابد به عمرها مزدور
1 آن یکی خیره ز اشتری پرسید که مر او را چنان مسخّر دید
2 که چرا با چین قد و قامت کودکی را همی کنی طاعت
3 هیکلت بس شگرف گاه طلاع کودکان را چرا شوی مطواع
4 دادش اشتر جواب و گفت ای مرد من شدستم چنین متابع درد
1 شبلی آنگه که کرد از خود صید بود روزی به نزد پیر جُنید
2 دیدهها کرده بر دو رخ چو دو جوی یا مرادی و یا مرادی گوی
3 پیر گفتش خموش باش خموش بر درِ او برو سخن مفروش
4 در ره او سخن فروشی نیست در رهش بهتر از خموشی نیست
1 شبلی از پیر روزگار جُنید کرد نیکو سؤالی از پی صید
2 گفت پیرا نهادِ جمله علوم مر مرا کن درین زمان معلوم
3 تا بدانم که راه عقبی چیست مرد این راه زین خلایق کیست
4 گفت برگیر خواجه زود قلم تا بگویم ترا ز سرّ قدم
1 دلبر جانربای عشق آمد سر یرو سرنمای عشق آمد
2 عشق با سر بریده گوید راز زانکه داند که سر بود غماز
3 خیز و بنمای عشق را قامت که مؤذّن بگفت قدقامت
4 عشق گویندهٔ نهان سخنست عشق پوشیدهٔ برهنه تنست
1 عاشقی را یکی فسرده بدید که همی مُرد و خوش همی خندید
2 گفت کاخر بوقت جان دادن خندت از چیست و این خوش استادن
3 گفت خوبان چو پرده برگیرند عاشقان پیششان چنین میرند
4 عشق را رهنمای و ره نبود در طریقت سر و کُله نبود
1 دل خریدار نیست جز غم را آن بنشنیده ای که آدم را
2 عزِّ علمش سوی جنان آورد دل عشقش به خاکدان آورد
3 چون ره علم رفت سلطان شد چون ره دل گرفت عریان شد
4 چون همه لطفها بدید از حق عشق جانش ندا شنید از حق