ذکر العقل اوجب لان نتائجه اعجب، من لا عقل له لادین له، قال النّبی صلّیاللّٰه علیه وآله وسلّم: اوّل ما خَلَقاللّٰه تعالی العقل. ,
1 هرچه در زیر چرخ نیک و بدند خوشهچینان خرمن خردند
2 چون درآمد ز بارگاه ازل شد بدو راست کار علم و عمل
3 هم کلیدِ امور در دستش هم ره امر بسته در هستش
4 مایهٔ نیک و سایهٔ بد اوست سبب بود و هست و باشد اوست
1 عقل سلطان قادر خوش خوست آنکه سایهٔ خداش گویند اوست
2 سایه با ذات آشنا باشد سایه از ذات کی جدا باشد
3 سایه جز بندهوار کی باشد سایه را اختیار کی باشد
4 عقل کُل تخته زیر گُل دارد هرکجا امر امر قل دارد
1 پدر و مادر جهان لطیف نفس گویا شناس و عقل شریف
2 زین دو جفت شریف طاق مباش واندرین هر دو اصل عاق مباش
3 بندگی کن همیشه ایشان را مده از دست در پریشان را
4 گرشان بعد امر بپرستند این دو گوهر سزای آن هستند
1 معن دادی خمی درم به دمی باز کردی مُکاس در درمی
2 گفت این خوی نزد من نه بدست جود مال و بخیلی خردست
3 مال بدهم پی جوانمردی عقل ندهم به کس به نامردی
4 در سخاوت چنانکه خواهی ده لیکن اندر معاملت بسته
1 در عبارت کتاب مسطورست رقّ منشور و بیت معمورست
2 اوست در سایهٔ پناه خرد حاجب بار بارگاه خرد
3 کدخدای نبیّ مُرسل اوست عقل ثانی و نفس اوّل اوست
4 از پی استفادت و تحقیق عقل کلّ مصطفی و او صدّیق
1 بعد ازان سالکان چو بشتابند علم حق در حدیث او یابند
2 زانکه با علم صورت و صفتست فکرتش بیشتر ز معرفتست
3 در بهار ار نه عدل وی بودی با گل و با گلاب کی بودی
4 عقل همچون بهار دلجویست کاب فرزانگیش در جویست
1 چار طبعش مرید و او پیرست ده حواسش سپاه و او میرست
2 رنگ پنداشت را ز تختهٔ آز رو بشویش به آب و ذُلّ و نیاز
3 زانکه اندر سواد سایهٔ شرع اصل دین را برای نکتهٔ فرع
4 مایه داد از پی درنگ ترا سه قوی چارگونه رنگ ترا
1 عزّتِ عقل هست سوی روان نزد روشن ضمیر پاک روان
2 در اضافت سوی زمانه لطیف به اضافت به سوی عقل کثیف
3 اول و آخر و عزیز و ذلیل علوی و سفلی و قبیح و جمیل
4 غرض امر و دایهٔ آدم عَرَض نفس و جوهر عالم
1 سبب امت و رسولی او علت صورت و هیولی او
2 او نهادست هم به امر قدم صورت اندر هیولی عالم
3 کان وجودی که بیزبان باشد از هیولی عقل و جان باشد