1 از برای تناهی اندر کرد عالم جسم گویی آمد گرد
2 متساوی نهاد چون گویی متفاوت نه سویی از سویی
3 هست ممتد جهان و اندر حد متناهی جهت بود ممتد
4 بعد از آن در ولایت تصویر مرتبه نقش دان و نقشپذیر
1 هست اعضا چو شهر و پیشهوران عقل دستور و دل در او سلطان
2 خشم شحنه است و آرزو عامل این یکی ظالم آن دگر جاهل
3 عامل ار هیچ شرط بگذارد خرد او را به شحنه بسپارد
4 شحنهگر هیچ گون سگالد بد این موّکل برو بود ز خرد
1 نفس کو مر ترا چو جان دارست بی تو در جسم تو بسی کارست
2 گرچه آن پنج شحنه بیکارند سه وکیل از درونت بیدارند
3 آن کند هضم و این کند قسمت آن برد ثفل و این نهد نعمت
4 آن نماید ره این کند تدبیر این شود حافظ آن کند تعبیر
1 عقل چشم و پیمبری نورست آن ازین این از آن نه بس دورست
2 اینکه در دست شهوت و خشمند چشم بینور و نور بیچشمند
3 نور بیچشم شاخ بیبر دان چشم بینور جسم بیسر دان
4 این تواضع نمای پر تلبیس وآن تکبر فزای چون ابلیس