قالالله تعالی قل لئن اجتمعتالانس والجن علی ان یأتوا به مثل هذاالقرآن لایأتون به مثله ولو کان بعضهم لبعض ظهیراً، و قال عزّ من قائل. ولاحبة فی ظلماتالارض ولا رطب ولا یابس الّا فی کتاب مبین، و قال النبی علیهالسلام: القرآن غنی لافقر بعده و لاغنی دونه، و قال علیهالسلام: القرآن هوالدواء من کل دواء الّا الموت. و قال ایضا: اهل القرآن هم اهلالله و خاصته، و قال ایضا صلواتالله وسلامه علیه اصدق الحدیث کتابالله، و قال احمدبن حنبل: القرآن کلامالله غیر مخلوق و من قال مخلوق فهو کافربالله العظیم. ,
2 سخنش را ز بس لطافت و ظرف صدمت صوت نی و زحمت حرف
3 صفتش را حدوث کی سنجد سخنش در حروف کی گنجد
4 وهم حیران ز شکل صورتهاش عقل واله ز سِرّ سورتهاش
1 هم جلیلست با حجاب جلال هم دلیلست با نقاب دلال
2 سخن اوست واضح و واثق حجّت اوست لایح و لایق
3 دُر جان را حروف او دُرجست چرخ دین را هدایتش بُرجست
4 روضهٔ انس عارفانست او جنة الاعلی روانست او
1 سرِّ قرآن قران نکو داند زو شنو زانکه خود همو داند
2 چون نباشد ز محرمان بنهفت سرِّ قرآن زبان چه داند گفت
3 کی بنشناخت جز به دیدهٔ جان حرف پیمای را ز قرآن خوان
4 من نگویم اگرچه عثمانی که تو قرآن همی نکو دانی
1 ای ز دریا به کف کف آورده وز مَلک صورت صف آورده
2 مغز و در زان به دست ناوردی که به گردِ صدف همی گردی
3 زین صدفهای تیره دست بدار دُرِّ صافی ز قعر بحر در آر
4 گوهر بیصدف درون دلست صدف بیگهر درون گِلست
1 رهبر است او و عاشقان راهی رسن است او و غافلان چاهی
2 در بُن چاه جانت را وطن است نور قرآن به سوی او رسن است
3 خیز و خود را رسن به چنگ آور تا بیابی نجات بوک و مگر
4 ورنه گشتی به قعر چاه هلاک آب و بادت دهد به آتش و خاک
1 بهر یک مشت کودک از وسواس نامش اعشار کردهای و اخماس
2 کرده منسوخ حکم هر ناسخ نشده در علوم آن راسخ
3 متشابه ترا شده محکم کرده بر محکمش معوّل کم
4 تو رها کرده نور قرآن را وز پی عامه صورت آنرا
1 باش تا روز عرض بر یزدان گلهٔ جان تو کند قرآن
2 گوید این ماحل مصدّق تو چند باطل کشید بر حق تو
3 گوید ای کردگار میدانی آشکارا چنانکه پنهانی
4 شب و روزم بخواند با فریاد داد یک حرف من به صدق نداد
1 کی چشی طعم و لذّت قرآن چون زبان بردی و نبردی جان
2 از درِ تن به منظر جان آی به تماشای باغ قرآن آی
3 تا به جان تو جلوه بنماید آنچه بود آنچه هست وانچ آید
4 تر و خشک جهان درون و برون آنچه موجود شد به کن فیکون
1 مر جُنُب را به امر یزدانش پس نه مهجور کرد قرآنش
2 پسِ زانوی حیرتش بنشاند لایمسّه چو بر دو دستش خواند
3 مُقری زاهدی از پی یک دانگ همچو قمری دو مغزه دارد بانگ
4 قول بازی شنو هم از باری که حجابست صنعت قاری
1 در طریقی که شرط جان سپریست نعرهٔ بیهده خری و تریست
2 مردِ دانا به جان سماع کند حرف و ظرفش همه وداع کند
3 جان ازو حظِّ خویش برگیرد کارها جملگی ز سر گیرد
4 با مرید جوان سرود و شفق همچنان دان که مردِ عاشق و دق