1 ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را
2 علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
3 گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
4 چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را
1 میندانم چکنم چاره من این دستان را تا به دست آورم آن دلبر پردستان را
2 او به شمشیر جفا خون دلم میریزد تابه خون دل من رنگ کند دستان را
3 من بیچاره تهیدستم ازان میترسم که وصالش ندهد دست تهیدستان را
4 دامن وصلش اگر من به کف آرم روزی ندهم تا به قیامت دگر از دست آن را
1 ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو فریب کو به یک ره برد از من صبر و آرام و شکیب
2 رومیانه روی دارد زنگیانه زلف و خال چون کمان چاچیان ابروی دارد پرعتیب
3 از عجایبهای عالم سی و دو چیز عجیب جمع میبینم عیان در روی او من بی حجیب
4 ماه و پروین تیر و زهره شمس و قوس و کاج و عاج مورد و نرگس لعل و گل، سبزی و می وصل و فریب
1 قیامتست سفر کردن از دیار حبیب مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب
2 به ناز خفته چه داند که دردمند فراق به شب چه میگذراند علیالخصوص غریب ؟
3 به قهر میروم و نیست آن مجال که باز به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب
4 پدر به صبر نمودن مبالغت میکرد که ای پسر بس ازین روزگار بیترتیب
1 چشم تو طلسم جاودانست یا فتنهٔ آخرالزمانست
2 تا چشم بدی به زیر بنهد دیگر به کرشمه در نهانست
3 ما را به کرشمه صید کردست چشمست که چو چشم آهوانست
4 با لشکر غمزهٔ تو در شهر ( ... ) الامانست
1 حالم از شرح غمت افسانه ایست چشمم از عکس رخت بتخانه ایست
2 هر کجا بدگوهری در عالمست در کنار آنچنان دردانه ایست
3 بر امید زلف چون زنجیر تو ای بسا عاقل که چون دیوانهایست
4 گفتم او را این چه زلف ( ... ) گفت هان فیالجمله در ( ... )
1 خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت ای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟
2 بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم را همچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت
3 یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگویی گرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت
4 ای صبا آرام جانی چون رسی آنجا که دانی هم بکن گر میتوانی یک مهم ما کفایت
1 میروم با درد و حسرت از دیارت خیر باد میگذارم جان به خدمت یادگارت خیر باد
2 سر ز پیشت برنمیآرم ز دستور طلب شرم میدارم ز روی گلعذارت خیر باد
3 هر کجا باشم دعا گویم همی بر دولتت از خدا باد آفرین بر روزگارت خیر باد
4 گر دهد عمرم امان رویت ببینم عاقبت ور بمیرم در غریبی ز انتظارت خیر باد
1 ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
2 در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد
3 رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد
4 چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت سری که باشد او را، در هر بصر نباشد