1 راه طلب تو خار غمها دارد کو راهروى که این قدمها دارد
2 دانى که ز روشناس عشق است آنکو بر چهرهٔ جان داغ ستمها دارد
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 نیست در شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَد بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
2 کو حریفی کَشِ سرمست که پیشِ کرمش عاشقِ سوخته دل نامِ تمنا ببرد
1 چو باد، عزمِ سرِ کویِ یار خواهم کرد نفس به بویِ خوشش مُشکبار خواهم کرد
2 به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد بِطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
1 کسی که حُسن و خَطِ دوست در نظر دارد محقق است که او حاصلِ بصر دارد
2 چو خامه در رهِ فرمانِ او سرِ طاعت نهادهایم مگر او به تیغ بردارد
1 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند آن کارِ دیگر میکنند
2 مشکلی دارم ز دانشمندِ مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟
1 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاکروی که بود تردامن شد
2 گویند شب آبستن و این است عجب کاو مرد ندید از چه آبستن شد
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به