1 ای پشیمان شده ز دلداری عهد نو کرده با جگرخواری
2 هست معزول عافیت تا تو در عمل کار حسن پر گاری
3 دل من برده ئی بآسانی غم تو میخورم بدشواری
4 عشوه میده که گوش میدارم ناز میکن که جای آنداری
5 سر زلفین خود بگیر و بکش نه اثیری که این نمی آری
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 زهی سر بر خط فرمان تو افلاک و ارکان را چوچابک دست معماری است لطفت عالم جان را
2 ز ابر طبع لولوء بخش و باد لطف تو بوده بروز مفلسی بنشانده ی دریا و عمان را
1 زهی جناب تو والا مکان نعمت والا ز روی همت عالی فلک نشیب و تو بالا
2 ملوک را همه روزه بدرگه تو تنزه فتوح را همه ساله به حضرت تو توّلا
1 خسر و خسرو نشان شاهی که جز بر لفظ او نیک بختی کم فرستد تحفه و زادی مرا
2 آن جهان بختی که الا ز آستین فرخش روی ننمودست در عالم کف رادی مرا
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به