1 ای پشیمان شده ز دلداری عهد نو کرده با جگرخواری
2 هست معزول عافیت تا تو در عمل کار حسن پر گاری
3 دل من برده ئی بآسانی غم تو میخورم بدشواری
4 عشوه میده که گوش میدارم ناز میکن که جای آنداری
5 سر زلفین خود بگیر و بکش نه اثیری که این نمی آری
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دوش چو برد آفتاب دست به تیغ یمان کرد سحر ترکتاز بر سپه زنگیان
2 چرخ ربیعی لباس خواست که در سر کشد بافته بود آفتاب چادر زرد خزان
1 هرکه بر منهاج عزمی رای مقصد میکند عزم درگاه علاءالدین محمد میکند
2 آنکه در هیجا به مار مقرعه با خصم ملک کار رمح خطی و تیغ ممهد میکند
1 ای عقل خنجر تو و ناوردگاه جان بیرون جهان سمند کمال از پل جهان
2 عنّین رکی است دهر، مده تاب در کمند تر دامنی است چرخ، منه تیر در کمان
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به